در پرده ی قضا
روز ازل که تقدیر بر لوح کبریا بـــــــــــود
چون بر بلا رقم زد قرعه به نام ما بــــــــود
روزیکه دست قدریت میــــساخت آدم از گل
دل در میان ذرات جوینده ی بقا بــــــــــــود
غیر از خدا چه داند قسمت چه بوده کـس را
چون سرنوشت عالم در پرده ی قضــــا بود
بس گفت از حقیقت این عاشق یــــــــــگانه
دیوانه خواندش زانکه کوعاشقی بــــجا بود
پروانه ی دل ما با رنج هــــــــــــجر جـانان
چون شعم جان گدازان با درد آشـــــــنا بود
گر اهرمن نمیساخت دامـــــــــی به راه آدم
کی در جهان جفا بود یا کس پی خطا بــــود
هرگز نه بسته ام دل در این سرای فانــــی
کاین ملک عاریت را بــنیـاد بر فنــا بــــود
با سیل اشک خونین میسوخت(ساحلی)خوش
شب تا سحر به خلوت ذکرش خدا خـــدا بود
ضیاء ساحلی(دیوان خسته یی در راه)