تبليغاتX
جنون محض
خویش را گم کرده ام در سنگلاخ زندگی....هرچه می گردم نمیدانم کجا افتاده ام

 باسلام  خدمت همهء دوستان وعز یزانی که  این وبلاگ را برای خوندن  مطالب اون انتخاب کردنمن جاوید هستم و به تازه گی این وبلاگ راه اندازی کردم  امیدوارم که مورد استفاده و علاقهء شما قرار بگیره.


رخ دوست

 

همه جا نقش تو می بینم

همه جا روی تو پیداست

آنجا که درویشی با تو در راز و نیاز است

آنجا که هوشیاری در خواب و بیداری

به دنبال تو میگردد

آنجا که مستان را " جام به دستان را

پریشان تو می بینم

آنجا که خاک را چه بی ریاح و ساده

با مقامی بزرگ " فروتن در زیر پای همه

تورا آنجا می بینم

آنجا که خار را به گل و گل را به خار اذین بخشیده ای

وگردئی را درختی به آن بزرگی سازنده داشته ای

و سرو وصنوبر را برای رسیدن به خود

عمر و"بلندای نظر عطا کرده ای

آنجا که عقاب آسمان در اوج پرواز به تو دست نیابد

و زمین در حسرت دیدار تو به حرکت در آمده

وکوه استوار فرسوده می گردد

تورا آنجا می بینم

آنجا که سیمرغ خیال به تو نرسد

آنجا که بلبل خوش آواز تو را صدا میزند

و خورشید در حسرت زیبائی تو همیشه می سوزد

آنجا که زمین دل خون شده و از دهانهء خود

گدازه های آتشین بیرون میریزد

تو را آنجا می بینم

آنجا که دل دریا به شوق روی تو

موج میزند و سرکش می شود

که جز تو را جلو دارش نیست

وآنجا که ابر اسمان برای تو همیشه گریان

و پائیز در خزان

وباد از پی تو دائم سرگردان

و هر لحظه به گوشه ای زو زه کشان

همه جا نقش تو می بینم

که نگارندهء دل و جانی

تو را در دل و جان می بینم

 



پندهای حکیمانه

حکایت شیر و شتر

شیر شرزه ای شکاری بخورده وبه بیشه زاری و کناری خفته بود . شتری از آن حوالی بگذشت "شیر بدید و بترسید

آرام از کنار وی بگذشت وزیر لب با خود گفت: شیر خفته بودی ور نه طعمه گیر بودی وحیله وفتنه بکردی! کاش حیوانات جنگل همیشه از سلطه و عناد شیر خلاص بگشتی!

شیر سخن شتر بشنید و پاسخ دادکه: اگر شیر طعمه گیر است ولی با لقمه ای سیر است "لیک آدمیزادهء طماع وقتی سیر شدحرص افزون شود که مال بیشتر برد"ور نه شیران را نه حرص است و نه آز لب به ذکر و دائم به نماز! که خدای متعال خلقت شیران را حکمت خویش مقرر بداشتی.

 

مثنوی

شیری اندر بیشه ای خوابیده بود

 خود شکاری بخورده و آسوده بود

اشتری افتاد در راهش گذار

دید شیر شرزه را خواب و خمار

گفت با خود کاش زاین شیر ژیان

روز وشب بودیم راحت در امان

جمله حیوانات از چنگال او

می شدند راحت همیشه زین عدو

شیر بشنید این سخن را ازشتر

کاو دل از آزار شیران کرده پر

گفت اشتر  را ژیان تیزپا

 ظن تو بر شیران میباشد خطا

ما اگر شیریم در درندگی

لیک یکسانیم اندر بندگی

ما به تسبیحیم بر حق زیر لب

شاکر الطاف مهرش روز و شب

حکمتی دارد خداوند ودود

هیچ کس را غیر او علمش نبود

لیک شیران را نباشد کین و آز

جمله مخلوقند در حال نماز

این نفاق و چند رنگی ز آدمیست

چندرنگ است آدمی یک رنگ نیست

گاه محبوب است باوجود و سخا

گاه در وحشی صفت مانند ما

ما شکاری را قناعت کرده ایم

امر یزدان را اطاعت کرده ایم

هر زمانی که شیری را هست سیر

نیست دیگر حمله آور طعمه گیر

آدمی وقتی که سیر آمد ز زر                                

تازه بنماید هوای بیشتر

تا غنی گردد ز اموال و بنین

می کند طغیان و ظلم اندر زمین

*******

خوش بود آن دل که یکرنگی بود

خالی از خدعه و نیرنگی بود

گر همه اشجار آیند چون قلم

هفت دریا را دوات ایند کم

کی تواند ذکر لطف و رحمتش

شکر گوید فضل وجود نعمتش

پس بخوان بر هر غذای خود ز عیم

 ذکر بسم الله الرحمن الرحیم

چون که خوردی آب شیرین و طعام

 شکر بنما خالق آن را مدام

عابد حق باش و احسان گیر پیش                      

خادم مخلوق در رفتار خویش

 


سوخته ای در راه

آغاز دفتر

در آغاز گفتن به یزدان درود

به بخشندهء هستی و جان درود

به جان مصفای پاک نبی

فروزندهء نور ایمان درود

به آزاده مرد جهان وجود

علی(ع)نور حق فخر انسان درود

بر آن یازده مرد اهل یقین

فداکار در راه قرآن درود

رقم این چنین خامه برنامه زد

به هفتادو دو تن شهیدان درود

بر آن عاشق تشنهء راه عشق

که سر دادبر خط فرمان درود

بدان پا ک مرد زهستی گذر

که جان باخت در راه پیمان درود

بر ان سرزمین درخشان چو مهر

که ملکش بود نام ایران درود

به ایرانیان و به مردان آن

که حق را شناسند و یزدان درود

به دانش پژوهان این مرزو بوم

که چون اخترانند و تابان درود

درودم اگر خواهی از جان شنید

بدین آب وخاک چه ستوان درود

به دریای مهر علی(ع) (ساحلی)

که بحر یست ایمن ز طوفان درود

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم فروردین 1384ساعت 11:39  توسط ناخدا اتابک | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
وی در سال 1360 روایت خورشید از فرار عرب در سرزمین بختیار از ممالک پارس به زندان زمین شد.آنان که دیدند ،گویند قدی متوسط و وزنی در خور داشت.
حکایت کرده اند که شبی بر سر کوچه نشسته بود، تنی چند از بچه محل ها ،وی را دیده بودند که در تنهایی و تاریکی غوطه ور است و به وی پیوستند، سخنی افتاد و هرکس نظری ابراز داشت گفتار وی به جمع خوش آمد و زآن پس از مریدان وی گشتند. عجب آن است که هنوز توفیق سفر دریایی را نیافته است.


نوشته های پیشین
مهر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
اسفند 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
آبان 1384
مهر 1384
شهریور 1384
مرداد 1384
تیر 1384
اردیبهشت 1384
فروردین 1384
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM