![]() |
![]() |
|
| خویش را گم کرده ام در سنگلاخ زندگی....هرچه می گردم نمیدانم کجا افتاده ام |
|
پیر جنوب حال یاران از حال طوفان زده گان در دل دریا خبرت هست از حال کشتی ای نشسته بر گل وز بنده ای سرگردان در دل صحرا از حال بیابان نشینان خبرت هست از مادری که گرفته اند فرزندش را از دل آرشی بی کمان از رودی که به سد نشسته وز آبادی که کردند ویرانش از دل بره ای به دام گرگ وز دل گنجیشکی اسیر به چنگال شاهین آسمان از دل شیری که شده مضحکهء روباه دغلکار از حال سرو بلندی که زده ساعقه بر آن از حال سواری بی اسب یا زحال اسبی بی سرور خبرت هست؟! خبرت نیست میدانم گر بگیر تا مثل من شعله کشی نا امیدی بکشی تا که بدانی که چه کشیدم.. پندهای حکیمانه خر و گور خر
خری به گور خری حسرت بداشت وشکایت همی داشت که: خر اگر خر است همان گرو خر است. زیرا که به خط وخال اراسته و خیال راحت بداشته. به لطف شاهان متلطف و به میهمانی بزرگان مشرف بدی وبلعکس خران را صاحبی بد اخلاق ومشقت بار و شلاق داغ نصیب بدی!! گور خر به خر پاسخ چنین بداد که : تو به خلقت از من برتر آمدی. چه خر نه پست بدی و نه زشت که قوی و نیکو سرشت. زیرا سرمایهء اصلی کار است و بی کار بی عار. دنیا سرا و عقبی دولتسراست . گور خر هماره از ترس صیاد به و خر بی ترس صیاد ازاد. او به دنیا مترف است و به عقبی مشرف که سرای نه دنیای فانی.
مثنوی
شکوه ای می کرد روزی یک خری از یکی هم صنف خود گور خری کای رفیق خوش خط و خال و نگار خود نپرسی حال زار از حمار؟ هم تو زیبا هستی و بی کار و بار جمله خرها دائما مشغول کار نزد شاهان رفته میهمانیت بود نی لگد یا آنکه شلاقیت بود ما خران زشتیم و عر عر میکنیم خاک ذلت جمله بر سر میکنم گفت پاسخ گور خر خر را به مهر ای الاغ پر تحمل پر زهجر هیچ مخلوقی در عالم زشت نیست حاصلی نبود که آن را کشت نیست گر چه من زیبا شدم هستم ظریف اجر و مزدم کم بود نزد لطیف بهره آنکس بد کار امد شدی مترفین را جایگاه آتش بدی هر که در عالم مصیبت شد نصیب اخرت ماءوای راحت شد نصیب چون که در کارت عبادت داشتی همچو عابد زان سعادت داشتی سوخته ای در راه حکم قضا هست مرا لحظه به لحظه از خدا تا غم من برد ز دل لحظه به لحظه از عطا خواستم ازخدای خودراحت جان طلب کنم غافل از آنکه سوختم لحظه به لحظه از جفا راز محبت وصفا نیست عیان زگفته ای دل چو زبان خاموش شد لحظه به لحظه ازنوا گرچه بیان حق بود تلخ به هرزمان ولی نیک سنوزمن به حق لحظه به لحظه از صفا مرد ز پافتاده را کس نتوان شناختم چون غم خون نهان کند لحظه به لحظه از شما خلوت جان گزیده ام تاشنوم بگوش جان نغمهء جان فضای دل لحظه به لحظه از ندا لطف کریم مهربان نیک نگر به یک نظر چشم بپوشد از خطا لحظه به لحظه از رضا مهر سکوت بر لب ونیک بود خموشی ام چو ن برهاند او مرا لحظه به لحظه از بلا سوخت چون شمع(ساحلی)باهمه دردو دم نزد حکم تو بوده این چنین لحظه به لحظه از قضا مهر آشنا بردی به لطف ای دل دیوانهء مرا مهرت فزوده رونق کاشانهء مرا همدم چو شمع بزم منی ای فروغ جان کاتش به غم زنی دل پروانهء مرا منت گذار بر من مخمور و می بیاور پر کن زباده ساغر و پیمانهء مرا نقشی زگنج روی تو برلوح دل کشم تا پر تو افکند ره ویرانهء مرا پندی ز راه لطف بده در بهار عشق ای درد آشنا دل بیگانهء مرا نازم به قصهء شب هجران تو که خود بر خون کشید دیدهء مستانهء مرا ای جان شگفت نیست توانرا دهد زکف آنکس که دید طلعت جانانهء مرا هر بیدلی که دید تو را بی گمان شناخت در بحر عشق گوهر یکدانهء مرا یادش بخیر (ساحلی)خسته جان که گفت بردی بلطف این دل دیوانهء مرا سحری پیدا بیخبران راگو 'جلوه گری یکتاآمد در مجلس با خبری گویا هر سخنش باشد بادهءسکر آور شوخ ودل انگیز است با هنری پویا ماه رخش بنگر جلوه گر محفل دل بربود از ما با نظری یکجا نغمه سرای کرد آن مه خوش الحان زخمه به سازش زد با اثری بالا پردهء پندارم زد بکنار آخر تا که عیان بینم جلوه گری زیبا نقش محبت را با من بیدل بست محو رخش گشتم با بصری بینا آن شب یلدائی نور دگر افشاند در ره این عشق چون گوهری یکتا همدم جان و دل قصد سفر دارد به که روم باوی بر سفری فردا یار بلا جو گفت (ساحلی)از جا خیز شب سپری گشته است شدسحری پیدا |
|
+ نوشته شده در
شنبه هفدهم اردیبهشت 1384ساعت 23:41 توسط ناخدا اتابک |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
وی در سال 1360 روایت خورشید از فرار عرب در سرزمین بختیار از ممالک پارس به زندان زمین شد.آنان که دیدند ،گویند قدی متوسط و وزنی در خور داشت.
حکایت کرده اند که شبی بر سر کوچه نشسته بود، تنی چند از بچه محل ها ،وی را دیده بودند که در تنهایی و تاریکی غوطه ور است و به وی پیوستند، سخنی افتاد و هرکس نظری ابراز داشت گفتار وی به جمع خوش آمد و زآن پس از مریدان وی گشتند. عجب آن است که هنوز توفیق سفر دریایی را نیافته است. |
|
RSS
|