تبليغاتX
جنون محض
خویش را گم کرده ام در سنگلاخ زندگی....هرچه می گردم نمیدانم کجا افتاده ام
از بخت بدم آئینه فروش شهر کورانم

                                                                   دل خسته و اسیر صحرا و بیابانم

+ نوشته شده در  جمعه سی و یکم تیر 1384ساعت 19:38  توسط ناخدا اتابک | 


پیر جنوب


خسته ترین

شاعری بی تکیه گاهم خسته از صدای بادم

شکسته شیشهء قلبم گرچه مرحم است به زخمم

وقتی که من تنها می شم با غصه همخونه می شم

دلم با غصه هم صداست این غم شده عضو تنم

منم که تنها میمونم با غصه یکجا می شینم

میگه که بی وفائی تو اما من پیشت میمونم

هر چندکه از پیشم میری باز به انتظارت می شینم

این غم همیشه با منه من هم اونو خوب میبینم

باید کنارش بشینم که جدا نشه عضو تنم


پندهای حکیمانه


طاووس و خروس

طاووسی با خروسی هم قفس بود. روزی زبان به گلایه بگشود که : چه حکمت است که همهء اعضای طاووس زیبا و پاهای آن زشت است ؟ که تناسب لازمهء حکمت است.

خروس طاووس را گفت: لب فرو بند که بین طیور تو از همه زیبا تری و خلقت تو نیز به حکمت.

در عالم نیش با نوش " خوشی با نا خوشی" درد با صحت " حسن با عیب " پاک و نا پاک و زشتی و زیبای با هم است و تمام صفات پسندیده در یک مخلوق جمع نیفتند و فرد بی مثال تنها ذات ذوالجلال جمیل بی نظیر و پروردگار بصیر است.

شکر و طاعت وی بجای آر که خدای متعال پا هایت را زشت بیافرید تا عیب خود بینی و عیب دگران نکنی و

مغرور نگردی پس پیوسته عیب خود نگر و از عیوب غیر بگذر.

 

مثنوی

بود طاووس بزرگی سبز رنگ

هم قفس با خروسی تیز تنگ

گفتگو میکرد ان طاووس مست

با خدایش که منم یکتا پرست

ای خدای وحد و قهار ما

مرحمت فرما سوی طاووسها

از چه رو پاهای من هستند زشت؟

از چه رو داریم ما این سرنوشت ؟

همدم طاووس گفتش ای رفیق

این شکایت چیست این بانگ شهیق

باش در بندگی چون من صبور

نیست مانند و مثالت در طیور

تاج زیباتر است از تاج من

باش شاکر مثل من بر ذوالمنن

گشته پرهایت مثل بهر جمال

این بود فضل خدای ذوالجلال

نیست هر حسنی به هر مخلوق جمع

نیست هر پروانه ای را گرد شمع

شکوه و بی تابی دگر بس بود

مثل تو نتوان به عالم کس بود

نوش با نیش است و در عالم بدان

هیچ معلولی تو نی علت مدان

سر به پا افکن و شکر پر نما

عین خود بنگر نه عیب غیر را

پند من بشنو کنون ای باهنر

از خطا بر این و ان ظن مبر

ای بسا انسان زیبا روی پست

ای بسا زشتان به حق یکتاپرست

اکرم و اشرف حضور کردگار

زاهد واتقی است بر پروردگار

عابد از این درس پند غیب گیر

کمتر از این و از ان عیب گیر


خسته ای در راه


درمعانی

به اب دیده پروردم نهال زندگانی را

نچیدم میوه ان و تبه کردم جوانی را

شبی بر دیده ام بنشین صفاکن بردل ریشم

که تا با چشم من بینی سراب زندگانی را

ندارد لذتی گیتی به غیر از رنج و غم باری

بهار عمر نادیده کشم رنج خزانی را

نه بزمی هست روح افزا نه یاران وفا جوئی

خدایا باکه گویم من حدیث سر گرانی را

جوانی گوهری یکتا بود آوخ بشد از کف

کز ان در چهره ام بینی نشان بی نشانی را

سخن با هر کسی نتوان زراز خویشتن گفتن

خوش ان یاری گزیدن تا شناسد راز دانی را

تو ای درد اشنا راز دل خود بگو با من

که هرگز فاش ننمایم به کس سر نهانی را

گرت نیرو به تن باشد مشو غره بدان یک دم

که ان نیرو زپی دارد روز ناتوانی را

به نزد دوست دلشادم به روز واپسین زان رو

که بیرون کرده ام از دل غم دنیای فانی را

ز دریای سخن ارم بکف بس گوهر غلتان

چو از ناصح فرا گیرم فنون در فشانی را

هر انچه گویدم ناصح به گوش جان خریدارم

که بس اموختم از وی نکو گنج معانی را

زجمع نکته سنجان یکدم مشو غافل

که در بزم سخن دانی رموز نکته دانی را

 

 

 

 

مهر آشنا

بردی به لطف این دل دیوانه مرا

مهرت فزود رونق کاشانهء مرا

همدم چو شمع بزم منی ای فروغ جان

کآتش به غم زنی دل پروانه مرا

منت گذار بر من و مخمور و می بیار

پر کن زباده و ساغر پیمانه مرا

نقشی ز گنج روی تو بر لوح دل کشم

تا پرتو افکند ره ویرانهء مرا

پندی ز لطف بده در بهار عشق

ای درد آشنا دل بیگانهء مرا

نازم به قصهء شب هجران تو که خود

بر خون کشید دیدهء مستانهء مرا

ای جان شگفت نیست توان را دهد زکف

آنکس که دید طلعت جانانهءمرا

هر بیدلی که دید ترا بی گمان شناخت

در بحر عشق گوهر یکدانهءمرا

یادش بخیر (ساحلی) خسته جان که گفت

بردی به لطف این دل دیوانه مرا

 

 

سحری پیدا

بیخبران را گو'جلوگری یکتا

آمده در مجلس با خبری گویا

هر سخنش باشد بادهء سکر آور

شوخ و دل انگیز است در هنری پویا

ماه رخش بنگر 'جلوگر محفل

دل بربود از ما "با نظری یکجا

نغمه سرائی کرد آن مه خوش الحان

زخمه به سازش زد با اثری بالا

پردهء پندارم زد به کنار آخر

تا که عیان بینم جلوگری زیبا

نقش محبت را با من بیدل بست

محو رخش گشتم با بصری بینا

آن شب یلدائی نور دگر افشاند

در ره این عاشق چوگوهری یکتا

همدم جان و دل قصد سفر دارد

به که روم باوی بر سفری فردا

یار بلا جو گفت( ساحلی) از جا خیز

شب سپری گشته است شد سحری پیدا

باناز آمد

با ناز چون آمد'در خانه شد غوغا

تا دید دل رویش دیوانه شد شیدا

هر گز نمیدانست ویرانه باشد دل

آمد بدل بنشست ویرانه شد زیبا

من خسته و غنگین در بزم دل ناگه

چون همدمی یکدل در دانه پیدا

نازم بر آن دلبر جون بت به بر آمد

منزل مصفا ساخت بتخانه شد بر پا

پروانه وش آمد یغما گر دینم

چون شمع جان سوزان پروانه شد اما

نقش آفرین ما با لطف افزونش

بنهاد پا بر چشم کاشانه شد والا

از باده عشقش افتاده بی خویشم

خاموشی ما را بیگانه شد جویا

هر بیدلی چون من نادیده توفان را

کشتی جان بشکست افسانه شد ما را

یادش بخیر آن شب(ساحلی )بودم

پیمان چو نشکستیم پیمانه شد احیاء

 

گوهر سرشک

ای گوهر سرشک که بنشسته ای بجا

طغیان مکن که در شب غم خوانمت تو را

بودی تو یار تنهائی و خلوت وفراق

آوخ که از دو چشم ترم گشته ای رها

با آه جانگداز شبم آشنا شدی

دانی دلی نمانده که بیند دگر جفا

از دیده ام چگونه روی ای مصفای جان

در تیره بختی ام به کجا یابمت کجا

ترسم چو شمع خنده زنی بر نیاز دل

روزی که مانده دلم زار و بی نوا

آرام بخش جان منی ای سرشک خون

از دیده ریخت خون دلم را چنین بجا

هر چند پیش خلق کنم خنده ها دریغ

کاین خنده نیست از دل و سازد مرا رضا

خواهی اگر که بار بیابی به بزم دوست

ای (ساحلی)سرشک فشان از ره صفا

 

 

 

مهر پرفروغ

با نور عشق جلوه بیافزایدم خدا

زآن مهر پرفروغ بیارایدم سرا

هر چند خورده است گره کار من اکنون

یارب زرنج کار بفرمایدم رها

ما را نبود همدم و غمخوار و محرمی

تا روز تا آید بزدایدم بلا

نقشی بغیر نبستیم در حیات

گر چه کار روزگار بیالایدم جفا

پوشیده ماند راز نهانم مگر زدوست

و آن صدق دل بود که چنین بایدم وفا

نور سپهر عشق بود مهر تابناک

بر من نتافت تا که ببخشایدم خطا

از گردش زمانه جنون شد نصیب من

کو یار دلنواز که بنمایدم رضا

همت بحیرت است از این سخت جانیم

پیچیده ام بدرد و نمایدم صدا

یاری نکرد یار و شبی نیامد به مهر

با (ساحلی) خوشیم که افزایدم صفا



سرگردان


ما را نگذارند

ما را گلی از باغ تو چیدن نگذارند

چیدن چه خیال است که دیدن نگذارند

بهر سخنی از لبت ای غنچه خندان

چون گل همه گوشیم و شنیدن نگذارند

هر جا که شود ائینهء روی تو پیدا

آهی زسر درد کشیدن نگذارند

بی چاشنی درد و غم از ساغر چه مقصود

یک جرعه به دلخواه چشیدن نگذارند

ما را زنمکدان تو ای کام ملاحت

غیر از جگر پاره گزیرن نگذارند

هر چند کشد سرزنش خار فغانی

او را گلی از باغ تو چیدن نگذارند

 

هر چه بود به عالم گذاشتم

رفتم و هر چه بود به عالم گذاشتم

دنیا و محنتش همه با هم گذاشتم

قطع نظر زحاصل ده روزهء دنیا

این منزل خراب مسلم گذاشتیم

چرخ زمانه چون نکند هفته ای وفا

دست از شمارش این درم کم گذاشتیم

گل رنگ ما نداشت گذاشتیم از سرش

می بی تو خوش نبود همان دم گذاشتیم

در غم سفید کرده کشیدیم زیر خاک

موی سیه را که به ماتم گذاشتیم

ما و دل شکسته که چندین هزار بار

جام صفا در انجمن جم گذاشتیم

رفتیم چون فغانی از این انجمن برون

عیش جهان به مردم بی غم گذاشتیم

مستی و دیوانگی

من مست و تو دیوانه ما را که برد خانه

صد بار تو را گفتم کم زن دوسه پیمانه

در شهر یک کس را هوشیار نمیبینم

هر یک بتر از دیگر شوریده و دیوانه

جانا به خرابات آی تا لذت جان بینی

جان را چه خوشی باشد بی لذت جانانه

ای لوطی بر بط زن تو مست تری یا من

ای پیش چو تو مستی افسون چو افسانه

تو وقف خراباتی خرجت می و دخلت می

زاین دخل به هوشیاران مسپاریکی دانه

از خانه برون رفتم مستیم به پیش امد

در هر نظر مضمر صد گلشن و کاشانه

چون کشتی بی لنگر کژ می شد مژ میشد

در حسرت او مرده صد عاقل و فرزانه

گفتم که ریقی کن با من که منت خویشم

گفتا که بشناسم من خویش زبیگانه

من بی سر و دستارم در خانه خمارم

یک سینه سخن دارم ان شرح دهم یا نه

آتش دل

آنقدر به آتش دل ساختم تا سوختم

بی تو ای سرو روان یا سوختم یا ساختم

سرد مهری بین که کس بر آتشم آبی نزد

گرچه همچون برق از گرمی سراپا سوختم

سوختم اما نه چون شمع طرب در بین جمع

لاله ام کز داغ تنهائی به صحرا سوختم

همچو آن شمعی که افروزند به پیش آفتاب

سوختم در پیش مهرویان و بی جا سوختم

سوختم از آتش دل در میان موج اشک

شور بختی بین که آغوش دریا سوختم

شمع و گل هم هرکدام ازشعله ای در آتشند

در میان پاکبازان من نه تنها سوختم

جان پاک من رهی خورشید عالم تاب بود

رفتم از ماتم خود در عالمی سوختم



ای که از شه ره علم و ادب می گذری

گرچه بر این خسته دل آسان می گذری

نظری ده برنرخ جان خریدارم من

تا بدانم که بر این راه به سلامت می گذری

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم تیر 1384ساعت 11:40  توسط ناخدا اتابک | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
وی در سال 1360 روایت خورشید از فرار عرب در سرزمین بختیار از ممالک پارس به زندان زمین شد.آنان که دیدند ،گویند قدی متوسط و وزنی در خور داشت.
حکایت کرده اند که شبی بر سر کوچه نشسته بود، تنی چند از بچه محل ها ،وی را دیده بودند که در تنهایی و تاریکی غوطه ور است و به وی پیوستند، سخنی افتاد و هرکس نظری ابراز داشت گفتار وی به جمع خوش آمد و زآن پس از مریدان وی گشتند. عجب آن است که هنوز توفیق سفر دریایی را نیافته است.


نوشته های پیشین
مهر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
اسفند 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
آبان 1384
مهر 1384
شهریور 1384
مرداد 1384
تیر 1384
اردیبهشت 1384
فروردین 1384
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM