![]() |
![]() |
|
| خویش را گم کرده ام در سنگلاخ زندگی....هرچه می گردم نمیدانم کجا افتاده ام |
خدايش با او صحبت كرد ....خدا از من پرسيد: « دوست داري با من مصاحبه كني؟»
((آوای آزاد)) |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و هفتم شهریور 1384ساعت 10:42 توسط ناخدا اتابک |
|
|
شیر به زنجیر ببستند دست وپایم را به زنجیر ربودند نام نیکان را به تکبیر به پای منبر و گلدسته و دیر حکایت از بت و بتخانه و پیر دغل با صدق و آیینها در آمیخت ستم بر مردمان کردند به تکفیر شکوه و اقتدار از دین جدا شد رها خواهان همه تهدیدبه شمشیر سیه رویان کافر را ستایش بجای کشت عشق، مردان دم تیر به هم نامردمان آیین فروختند به اسم حفظ دین وطن به تسخیر بجای حفظ دین سر میبریدند نمودند بیشه ایران، بی شیر همه تشنه ولی عشوه فروختند همه بی جان ولی آنها همه سیر چرا کشور اسیر گرگ و خنزیر نمی دانم چرا مردم دم تیر؟! کجاست آرش؟ کجاست رستم؟ بگیرند انتقام از دون خنزیر فرو ریزند همه ایوان ظلم را بر سر نا اهلان به شمشیر
(احمدپور از وبلاگ پژواک خاموش) |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و سوم شهریور 1384ساعت 23:33 توسط ناخدا اتابک |
|
|
دلم از این زمانه پر خون است چشمام چون ابر گریون است چه گویم که مملکت ماویران است ویرانه نبود چو خاک ما ایران است قوم اجل آمد وفتنه ای بزرگ بر پا کرد چون که این قوم ویرانه پرست است جغد شوم بر سر هر بام که نشیند گوئی که آنجا ازروزاولبیابان بوده است
|
|
+ نوشته شده در
شنبه نوزدهم شهریور 1384ساعت 10:3 توسط ناخدا اتابک |
|
|
موش و گربه موشی با بچهء خود به سوراخی اندر ومادر بچهءخویش از بر حذر همی داشت تا به خطر نیفتادی. بچه موش چندان که از مادر حاجت رفتن به خارج از سوراختمنا بکرد موفق نیامد. روزی به فراغت از غیبت مادر فرصت غنیمت وبه تنهائی از سوراخ بیرون آمد. خوروسی بر سر راه خود بدید، ازاووحشت بگرفت واز منقار وچنگال او بترسیدوبا خروس وافقت نکرد! سپس گربه ای برسر راه خود بدیدکه به عکسٍ خروس صورتی گِرد،محاسنی سپید، چشمانی برّاق وتنی نرم ودلی گرم بداشت!! باخود گفت صورت زیبا نشانهء سیرت نیکوست!!! همین که جلو برفت تاباگربه انس گیرد خروس قدقد کنان بچّه موش را از خطر آگاه کرد و از مؤانست گربه بر حذر داشت و بچه موش وحشت زده به سوراخ گریخت. چون مادر بیامد ماجرا را باز گفت وموش بچه خود را آگاه ساخت که خروس تو را از مرگ حتمی نجات بدادی، که جیوان اوّل خروسی بی آزار حیوان دوم گربه ای موش خوار بوده که پدر و خواهر برادر وعمّه و خاله ات را بخورده است!! مثنوی بچه موشی مانده سوراخی دراز باز ها میگفت بر مادر نیاز خواهم از سوراخ بیرون رفتمی تا که دنیا را ببینم یک دمی مادر از بلوا و آشوب و خطر بچه را از آن مصیبت برحذر زآن سبب چون رفتنش را منع بود بچه موش اندر کمین و سمع بود تا که مادر رفت بهر توشه ای بچهء موش از کنار و گوشه ای آمد آمد از کیمنگاهش برون تا که شاید از کسی شد رهنمون دید حیوان عجیبی روبرو زآن بترسید و نیاوردی برو تاج بر سر نوکدراز پنچه قوی گاه گاهی هم بجنباند سری!! هر طرف بالش بپوشاند تنش وحشت آور بوداز پا و سرش یک خروسی بود بالا و بلند دُم کمان کرده دو پا بی قید وبند بچّه موش از او بترسید وبراست صحبتی برآن نیاورد و نخواست تا که دید حیوان دیگر لحظه ای یک ملوس ونرم تن یک گربه ای گفت بَه بَه چه قشنگی و ملوس گوئی امشب شده تازه عروس چشمهای داغ و براقش ببین هیچ مانع بر سر راهش مبین گفت با خود که ورا صحبت کنم دوستی با گربه را رغبت کنم چون بر آن شد تا رود سوی ملوس قد قد آورد یکدفعه آن خروس هان بروسوراخ و گولش رامخور او حریص وکینه توز و موش خور بچّه موش برگشت در سوراخ باز همچنان در آرزو بود ونیاز تا که برگشت مادرش مطلب شنید بانگ و فریادی سر بچّه کشید گفت او را شانس بر تو رو بکرد ورنه گربه پیکرت را لقمه کرد راست گفتت آن خروس ای بچّه جان حال بشنو از منو این نکته دان گربه بوده آن به صورت خوبروی لیک بد طینت به باطن زشت خوی او بخورده چون که بابای تو را خاله و عمه و دائی تو را ****** پند مرشد را شنیدی ای به سر نقش بر دل بایدت هوشت به سر هر که شوگل بود خوش صورت بوَد؟ پاکدل آنکس که خوش سیرت بوَد چون که تقوی هست معیار تقی قرب حق باشد نصیب متقی
شعر((عابد))خوان ازاین نکته بهوش داستان گربه و قصّه زموش |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه شانزدهم شهریور 1384ساعت 13:37 توسط ناخدا اتابک |
|
|
کولی بی خانه هم اینجا غریبی میکند
واژهء مردانگی هم ناشکیبی میکند روز را اینجا به محراب فلق گردن زنند شام تار اما به مستی دل فریبی میکند (یاشان) |
|
+ نوشته شده در
شنبه دوازدهم شهریور 1384ساعت 18:50 توسط ناخدا اتابک |
|
|
راز در شبی سیاه و تاریک بدون ماهی در آسمان سکوتی سنگین بر فضا حاکم ستارگان چشمک زن آسمان نا پدید و صاعقهء ظلمت بر قلب شب طعنه زنان گوئی که هیچ جنبنده ای بر روی زمین نیست هر دلی در فضای اینچنین با افتادن برگی به وحشت به خرابه ای رسیدم و حیران ناگهان در پشت دیوار آن خرابه صدای نالهء پیری به گوش میرسید بس شکایت ها بکرد نزد خدای از روزگار که چینین است و چنان این روزگار در پشت دیوار به گوش ایستاده بودم بگفت آن پیر در آخر به خدایش شاکرم به در گاهت وپیشانی به خاکش که مرا به غیر خود محتاج نکردی نزدیک شدم با اجازه نشستم در کنارش خواستم از وی حکمت و رازش گفت :دعایم این بود بر بلا ها به صبوری بر مشکل ها به تحمل بر هر راهی به تفکر به لطفش گذراندم از خویش و محتاج غیر خویشش نکرده است مرا اما نتوانم دید ظلم به ضعیفی رنج حبیبی و دیار بی طبیبی بگفتگو نشسته ام با خدای خود که نور و روشنی خود را پدیدار نماید که باز هم راهم بنماید |
|
+ نوشته شده در
شنبه پنجم شهریور 1384ساعت 20:47 توسط ناخدا اتابک |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
وی در سال 1360 روایت خورشید از فرار عرب در سرزمین بختیار از ممالک پارس به زندان زمین شد.آنان که دیدند ،گویند قدی متوسط و وزنی در خور داشت.
حکایت کرده اند که شبی بر سر کوچه نشسته بود، تنی چند از بچه محل ها ،وی را دیده بودند که در تنهایی و تاریکی غوطه ور است و به وی پیوستند، سخنی افتاد و هرکس نظری ابراز داشت گفتار وی به جمع خوش آمد و زآن پس از مریدان وی گشتند. عجب آن است که هنوز توفیق سفر دریایی را نیافته است. |
|
RSS
|