![]() |
![]() |
|
| خویش را گم کرده ام در سنگلاخ زندگی....هرچه می گردم نمیدانم کجا افتاده ام |
هر چه بر خاک بود عاقبت بر دل خاک گرفت کاش خاک میدانست چه کسی به سینه اش جای گرفت |
|
+ نوشته شده در
شنبه سی ام مهر 1384ساعت 22:16 توسط ناخدا اتابک |
|
بیستون ها کنده ام با تیشه نی با دست خالی اما صد افسوس.......... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و هفتم مهر 1384ساعت 8:40 توسط ناخدا اتابک |
|
|
نوشیروان بزرگمهر حکیم را گفت:چه چیز است که به هر وقت سزاوار تر است؟
گفت:فرهنگ آموختن به جوانی " کردار نیک کردن به پیری و خویشتن داشتن و شناختن به هر وقتی. ***** حلاج را گفتم مرا وصیتی کن گفت:به نفس خود پرداز که اگر تو به آن نپردازی او به تو مشغول خواهد شد. ***** سقراط حکیم گفت:پنج چیز مردم را تباه میکند: یکی دوستی را فریب دادن" دیگر از خداوند دانش روی برگردانیدن" دیگر خویشتن را خوار داشتن" دیگر کبر داشتن و دیگر از پس هوای دل رفتن. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و پنجم مهر 1384ساعت 17:25 توسط ناخدا اتابک |
|
|
مور و هزار پا یک هزار پای بزد بر مورچه ای مورچه اندیشید به راه و جاره ای از دو انتن روی سر پیغام بداد خواست جُندش به استبداد داد ناگهان آمد هزاران مورچه ای آن هزار پا کشته شد صد تکه ای متحد گشتند چو بر ضد او عاقبت قالب شدند بر آن عدو هست رمز پیروزی به ذکر ذکر حق باشد صحیح از طرز فکر
مور دارد خلقتی ((عابد )) عجیب هست آیت از خداوند حبیب ((عابدنهاوندی)) |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیستم مهر 1384ساعت 14:33 توسط ناخدا اتابک |
|
|
منصور وار گر برندم به پای دار
مردانه جان دهم که جهان نباشد پایدار خوشا روزی که خود را بر سر دار بینم خودم در بلندی و عالمی در زیر پای بینم ***** طعنه بر خاری من ای گل بی خار مزن من به پای تو نشستم که چنین خوار شدم
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هفدهم مهر 1384ساعت 16:13 توسط ناخدا اتابک |
|
|
دل شکسته خدایا چون شکستی دلم انچنا بیا قلب شکسته ام را به مستی رسان تنم را به عشق و به مهر و وفا چو خاشاک به دوزخ انداز و بسوزان اندیشه ام همه تو هستی و دلم با تو چونکه مقصد تو ای از خودت باز مران تو در عرشی و ناظر خوب و بد از پستی برهانم باز به هستی رسان چو برگ بر باد راهی کوی توام راهم بنما که توی چراغ راه جهان داغ کن سرم را به می و به مستی در شب تار فانوسم به دستی رسان نام تو است همه جا ورد زبانم نفس تو برپیکرم داده است جان گر چه دفترم را به گنه سیه کردم مرا به سوی خویشتنت بار بخوان به سرم شوق تو و پایم به رهت دستم به دعا ابر دلم هست گریان
(جاوید) |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه چهاردهم مهر 1384ساعت 5:51 توسط ناخدا اتابک |
|
يه شبِ مهتاب يهِ شبِ مهتاب يه شبِ مهتاب يه شب ماه مياد |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه دهم مهر 1384ساعت 19:0 توسط ناخدا اتابک |
|
|
نصیحت مار و مورچه کردماری را نصیحت مورچه ای تا که پندو حکمتش آموخته ای کای عزیز خوش خط و خال و لطیف هان نمی ترسی تو از خشم لطیف می زنی با نیش خود دائم گزند ظلم و جور و کینه دیگر تا به چند داد پاسخ مار، مور تیز بین با نگاه کید ماران را مبین نیش ما بهر دفاع است حمله نیست هیچ ظلمی را به کار بنده نیست زهر ما با پادز هری خوب شد بعد از آن دشمن سرکوب شد ظلم و جور و کید زآن آدمی است چون که شیطان مار جان آدمی است بخل و حقد و کینه گر کاری شود وارد بازار مکاری شود ریشه کن کی گردد از نفس عدو دشمن خلق و بشر باشد هم او حقد و کینه بدتراست یا زخم مار؟ ظلم انسان بدتر است یا ظلم مار؟ مور چون بشنید حکمت را زمار شکر کرد بر خالق و پروردگار گفت الحق جمله حیوانات رام اهلی و وحشتی به از شرٌ الانام
عاقلانه پند مور و مار کن ((عابدا))چاره بر این رفتار کن
((عابدنهاوندی)) |
|
+ نوشته شده در
جمعه هشتم مهر 1384ساعت 14:37 توسط ناخدا اتابک |
|
|
گویند: خدا همیشه با ماست!!!
گویم :ای غم نکند خدا تو باشی؟؟ گویند خدا بخشنده و مهربان است!! اینک مرگ آمد و راه نفس را گرفت که این دنیا هر چه به من داد باز پس گرفت آیا باز هم خدا بخشنده و مهربان است....؟؟؟ |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه پنجم مهر 1384ساعت 9:25 توسط ناخدا اتابک |
|
|
میخانه شاعران و عارفان و فرزانگان جملگی گفتند از جام می و باده ومستان مسکن مستان بود میخانه ها همره جام و می دارند دل دیوانه را هر کس از دردی سوی میخانه رود وزبرای درمان درد سوی آن خانه رود یکی از جور و جفای دلبرش وارد شود یکی در جستجوی حق بردراین خانه شود یکی گریزان از هیولای خودش یکی از پی یافتن خویشتنش رندان هر یک به دل دارند غمی چاره درد نیست این دو سه پیمانه می فرودینه لب برجام زدم و ازجور گذشتم چون مست شدم بیشتر هوشیار گشتم
گویم راز مستی جاوید دریاب مستی و مستان را به مستی در یاب (جاوید) |
|
+ نوشته شده در
شنبه دوم مهر 1384ساعت 14:43 توسط ناخدا اتابک |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
وی در سال 1360 روایت خورشید از فرار عرب در سرزمین بختیار از ممالک پارس به زندان زمین شد.آنان که دیدند ،گویند قدی متوسط و وزنی در خور داشت.
حکایت کرده اند که شبی بر سر کوچه نشسته بود، تنی چند از بچه محل ها ،وی را دیده بودند که در تنهایی و تاریکی غوطه ور است و به وی پیوستند، سخنی افتاد و هرکس نظری ابراز داشت گفتار وی به جمع خوش آمد و زآن پس از مریدان وی گشتند. عجب آن است که هنوز توفیق سفر دریایی را نیافته است. |
|
RSS
|