![]() |
![]() |
|
| خویش را گم کرده ام در سنگلاخ زندگی....هرچه می گردم نمیدانم کجا افتاده ام |
|
خداوندا از پی هر راه شندم از قدرت بی انتهائت
شنیدم بر زیبائی بی مثالت تو در راه عدالت عاجزی یا حیله داری تو در زیبائی عدل و عدالت چه پنداری تو گفتی عادلم نه بی عدالت تو گفتی قدارم در هر کجائیت تو گفتی میرسم هر جا که خوانی تو گفتی حاظرم هر جا که دانی تو گفتی قدرتم بی انتهایست تو گفتی هر کسی را او سزایست بر آنم بینم زیبائی و اما ندیدم زیبائی و با نام عدالت هر گز ندیدم بدانم قدرتی داری خدایا تو قدرت دادی به ظالم، خدایا خداوندا قسم میدهمت بر آن قدرت که داری که در این ره کم نزاری بر عرش خدائیت خدائی بگمار عادل که چاره سازدهر درد بهر هر دل خداوندا درشت است گفته هایم خداوندا تو دانی نه کفر است گفته هایم خداوندا ،خدائی کن خدایا ظلم را بیفکن بر زمین آخر خدایا
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سی ام آبان 1384ساعت 19:3 توسط ناخدا اتابک |
|
|
روباه وشتر روبهی دید اُشتری بنشسته را دید از پُشتش دُم پیوسته را گفت با خود هر دو دُم داریم ما هر دو بر یک وضع و احوالیم ما زد گره دُم از خودش با دُم زاو بی تأمل بی سوًال و پرس وجو بعد اندی اُشتر ازجایش بخواست غافل از آنکه دُمش آن بینواست روبَه آویزان شد از پُشت شُتر بی خبر از مقصد و خواست شُتر روبهان دیدند او را واژگون جملگی پرسیدند حالت بر تو چون؟ گفت روبَه ای رفیقان غریب نیست در کارم دغل مکر و فریب با بزرگان کرده ام پیوند نیک نیستم دگر شما را من شریک بستگی تنها بزرگان می بَرَم گرچه پشت اُشتر آویزان شوم همنشینی با بزرگان کن رفیق خلق و خوی خویش درمان کن رفیق کن مهیِّا ساز و برگ بندگی ورنه بر اُشتر به بندی بسته ای صحبت اخیار((عابد))شد نصیب چون که باشد پند روبَه دلفریب |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و پنجم آبان 1384ساعت 16:25 توسط ناخدا اتابک |
|
روز آشنائی مون رو تنهء درخت بید یار بی وفای من نقش دوتا دل رو کشید گفت که یکی از این دلها فدای اون یکی میشه عاقبت کشت دلمو رفت و به آرزوش رسید (روحش شاد) |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و دوم آبان 1384ساعت 18:7 توسط ناخدا اتابک |
|
|
در صفحهء شطرنج روزگار دل ما شاهی میکرد
بی سرباز و وزیر،تنها خود را فدائی میکرد تا که نیفتد به دام،خانه ها راطی کرد آرام به هر خانه که بوی عشق میداد خود را کیش میکرد تا به گوشه ای اسیرآمد و فکر چاره کرد عاقبت چاره نیافت،غم به کنج سینه ای مات میکرد (جاوید) |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیستم آبان 1384ساعت 18:20 توسط ناخدا اتابک |
|
|
زآن رو بسرشته اند گل را به نام آدم که الف آن ادب عشق بشد جمله بر عالم دال را به دل و دین و به دنیایش داد میم آن را ملک " ملک زمین را حاکم ادبش را بزبانش بزده اند و همه گفتار عشق را بر دل بزده اند تا بشود دین بر آدم ساخته شد ملک زمین از بهر او تا که تبعید شود آدمیزاد از بهر ادمملائک را به زانو آن در آورد زآن رو بشدابلیس تشنه به قطرهءخون آدم آتش جنگ برافروخت در آنجا زآن جای رو به زمین شد حضرت آدم (جاوید) |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه یازدهم آبان 1384ساعت 7:24 توسط ناخدا اتابک |
|
بگو درویش یا هویت بگو ذکری زمولایت بگو اخر کجا رفته علی" علی مرتضی یت بگو شیر خدا پس کو؟ نداشت ذکری الاهو بگو از زوالفقار حق بگو از شب نخلستان چرا شیریست اندر چاه؟ چرا زجه زند تنها؟ بگو درویش یا هو را چسان گشته مولا را؟ (جاوید) |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سوم آبان 1384ساعت 12:10 توسط ناخدا اتابک |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
وی در سال 1360 روایت خورشید از فرار عرب در سرزمین بختیار از ممالک پارس به زندان زمین شد.آنان که دیدند ،گویند قدی متوسط و وزنی در خور داشت.
حکایت کرده اند که شبی بر سر کوچه نشسته بود، تنی چند از بچه محل ها ،وی را دیده بودند که در تنهایی و تاریکی غوطه ور است و به وی پیوستند، سخنی افتاد و هرکس نظری ابراز داشت گفتار وی به جمع خوش آمد و زآن پس از مریدان وی گشتند. عجب آن است که هنوز توفیق سفر دریایی را نیافته است. |
|
RSS
|