![]() |
![]() |
|
| خویش را گم کرده ام در سنگلاخ زندگی....هرچه می گردم نمیدانم کجا افتاده ام |
|
حکایت دارو وطبیب
کودکی بیمار شدومرض شدٌت یافت. پدرطفل را نزد طبیب ببرد.مداوار طبیب ممارست نمودومعالجت بشد. چون به دارو سلامت بخاست از پدر سوءال نمودکه:از دارو شفا خاسته یا از دعا برخاسته؟ پدرش بگفت:اثرهر شیئی بسته به مؤثراست.همه موجودات عالم دائماً از خدای متعال فیض میگیرند. فیض حق در دوا مادامی است که خداوند ارادتفیض بر دارو بودن دوا دارد وهر زمان نخواست اثر وجودی دوا بستاند و زایل کند. چه گیاه و دارو به فیض حبیب موجودند نه به خواست طبیب!! ***** کودکی بیمار با رخسار زرد ناله می کرد و فغان از زور درد رفت دکتر با پدر گیرد شفا تا نوشت دکتر بر آن دردش دوا آن دوا را خورد و دیگر خوب شد خوشدل وخوشحال وهم محبوب شد کرد پرسش از پدر سرٌ دوا چون شفا داد از مریض اورا خدا؟ گفت وآنگه آن پدر او را جواب آنچه پرسیدی بجا بود و صواب چون اثر دارد دوا بی شک تورا نافع از درمان وبهر دردها جنس دارو خود به حق وابسته بود گر نشد موجود درها بسته بود مادٌه اش را خلق فرموده خدا سیرها طی کرده تا گشته دوا آفرید داروی هر دردی بجا بهر هر دردی بیاورده دوا کار علم کشف است و آن چیزی که بود چون که ترکیب است داروی وجود گفت دانستم دوا سیرش زچیست چیست دارو و شفا در دست کیست کافری گر شد سلامت از دوا هست بی بهره زالطاف خدا اسم اعظم خوان تو«عابد»از خدا نام حق باشد دوا ذکرش شفا ((عابدنهاوندی)) |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و نهم آذر 1384ساعت 11:45 توسط ناخدا اتابک |
|
|
کیست که دهد پاسخ این پرسش ما؟
تانماند سخنی بر دل شیدائی ما چرا محکوم به مرگ شدم از روز نخست؟ پاسخ آن را زکجا باید چست؟ به دنیا آمد کودکی شاد و غزلخوان بگفتندش خواهی افتاد چو برگ خزان بس بنالید و گریست از روز نخست تا مرگ آمد و از او نشانی می جُست تا بدیده است عجل زدل باز بخندید انتظارم سر امد که زدل خوشی باید دید طفل که معصوم و پاکست چو آب و برگ چرا از روز اول محکوم است به مرگ؟؟؟ (جاوید) |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و ششم آذر 1384ساعت 16:41 توسط ناخدا اتابک |
|
|
سلام خدمت همه دوستان عزیز که همیشه به من سر میزنید و مارو راهنائی میکنید خیلی ممنون از لطف همه شما عزیزان....
این هم گروه شهر شعر که خودم راه اندازی کردم امیدوارم که دوستان عزیز ما رو همراهی بکنند. عضویت در گروه شهر شعر: http://groups.yahoo.com/group/shahresher/join
و در اخر هم .... گفتی که مرا دوست نداری گفتم که چه دانی گفتی که مرا هیچ نخوانی گفتم که چه دانی گفتی که مرا زخود برانی گفتم که چه دانی گفتم تو همانی تو همانی که دلم درپی اوست... (خودت هم میدونی که چقدر دوست دارم با ارزوی موفقیت برای همه دوستان عزیز |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه پانزدهم آذر 1384ساعت 11:18 توسط ناخدا اتابک |
|
|
ديدي اي دل که بر ويرانکده ات پا بگذاشت و بگذشت موجی خروشان بود و بر ذورق شکسته ما بزد و بگذشت عاقبت با گوشه چشمي بگفتا به منش روزگاري هم اگر دیوانه ات بودم "بود بگذشت (جاوید) |
|
+ نوشته شده در
جمعه یازدهم آذر 1384ساعت 23:43 توسط ناخدا اتابک |
|
افسانهی روزگار
((استادشهریار)) |
|||||||||||||||||||||||||||||||||
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هفتم آذر 1384ساعت 11:28 توسط ناخدا اتابک |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
وی در سال 1360 روایت خورشید از فرار عرب در سرزمین بختیار از ممالک پارس به زندان زمین شد.آنان که دیدند ،گویند قدی متوسط و وزنی در خور داشت.
حکایت کرده اند که شبی بر سر کوچه نشسته بود، تنی چند از بچه محل ها ،وی را دیده بودند که در تنهایی و تاریکی غوطه ور است و به وی پیوستند، سخنی افتاد و هرکس نظری ابراز داشت گفتار وی به جمع خوش آمد و زآن پس از مریدان وی گشتند. عجب آن است که هنوز توفیق سفر دریایی را نیافته است. |
|
RSS
|