![]() |
![]() |
|
| خویش را گم کرده ام در سنگلاخ زندگی....هرچه می گردم نمیدانم کجا افتاده ام |
|
شرح پریشانی
دوستان قصه من شرح پریشانی نیست قصّهء غصّهء دل از سر حیرانی نیست دیده بس ریخت زمژگان به رخم خون جگر در دل خسته دگر شور هوسرانی نیست پیش هر بی خردی لب زنوا می بندم چون بر مرده دلان جای غزلخوانی نیست من آن داغ نهادم به دل خستهء خویش تا بدانند که که این داغ به پیشانی نیست گره از کار تهی کاسهء مسکین بگشای همّتی کن که دگر وقت تن آسائی نیست سوختم در پی گفتار حقیقت یاران عمر کوته به جان سوختن ارزانی نیست چند غفلت کنم از گفتن حق بر دل خلق این تغافل به خدا شیوهء انسانی نیست من آزده زدرد و غم مردم گویم گر برنجد زمن شرط مسلمانی نیست (ساحلی)چند کشی رنج و غم محرومان که بر این خسته دلان جزغم ویرانی نیست ( ضیاء ساحلی) |
|
+ نوشته شده در
جمعه سی ام دی 1384ساعت 20:33 توسط ناخدا اتابک |
|
|
شتربان
از شتربان داستانی بی نظیز گویمت سرشار از پند و نذیر بود در تبریز یک حمال بار لیک در باطن حکیمی بردبار مرد آگاهی یکی صاحب نظر از شتربان سوق تبریز در گذر چون بروی سقف ناگه چشم برد دید افتان برزمین یک طفل خورد دست سوی خدا برد از دعا مسئلت بنمود حفظش از خدا که نگه دار کودک افتاده را برسرو رویش فزون شد ازدحام ((عابد نهاوندی)) |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و دوم دی 1384ساعت 19:32 توسط ناخدا اتابک |
|
|
غوغای ِ دل
دل سوخته؛ سوخته دل؛ دل غمین؛ غم دل؛ دل گیر؛ دل گرفته؛ آتش دل؛ سوزِ دل؛ سازِ دل؛ نای ِ دل؛ راه دل؛ رأی دل؛ کار دل؛ حال دل؛ فال دل؛ دل شیر؛ دل پیر؛ دل سیر؛ شیر دل؛ پیر دل ؛ سیر دل؛ کور دل؛ خوش دل؛ بی دل؛ نالهء دل؛ کیمیای دل؛ دل غافل؛ دل بیدل؛ دل زار؛ دل خوار؛ دل حال؛ راز دل؛ خار دل؛ بال دل؛ تشویش دل؛ غفلت دل؛ لذت دل؛ شکُوه دل؛ تشنه دل؛ سوختهء دل؛ غربت دل؛ غریب دل؛ غروب دل؛ قطرهء دل؛ لحظهء دل؛ خستهء دل؛ دل تنگ؛ دل سنگ؛ دل ننگ؛ دلُ رنگ؛ دل بیتاب؛ قمار دل؛ سرای دل؛ کعبهء دل؛ قبلهء دل؛ دریای دل؛ صحرای دل؛ دل ابرا؛ کویر دل؛ دل دریا؛ دل صحرا؛ ابر دل؛ بهای ِ دل؛ بهار دل؛ خزان دل؛ خون دل؛ سفرهء دل؛ سینهء دل؛ شکسته دل؛ چشم دل؛ گوش دل؛ عقل دل؛ وسعت دل؛ پهنهء دل؛ کُنجِ دل؛ قفس دل؛ لونهء دل؛ گوشهء دل؛ شیوهء دل؛ حقیقت دل؛ جستجوی ِ دل؛ نقش دل؛ پیمان دل؛ ایمان دل؛ بادهء دل؛ شهید دل ؛ درد دل؛ زبان دل ؛ عتاب دل؛ دعای دل؛ دانش دل؛ سیمای دل؛ بینش دل ؛ داروی دل؛ حسرت دل ؛ سخن دل ؛ وحشت دل؛ قسمت دل؛ عشق دل؛ شکار دل ؛ حلال دل؛ دل پریشان ؛ دل حیران؛ دل ویران ؛ دل ایمان؛ دل دیندار؛ دل عاشق ؛ دل شقایق؛ دل عاقل؛ دل فریب؛ دل عالم؛ دل جاهل ؛ دل صادق ؛ دل پنهان؛ دل مجنون ؛دل لیلی؛ دل فرهاد؛ دل شیرین؛ دل بی دین دل دنیا ؛ دل روئیا؛ دل هستی؛ دل مستی ؛دل نیستی؛ دل خورشید؛ دل تابان؛ دل طوفان؛ عزت دل ؛ ذلت دل ؛نفرت دل ؛ سایه دل؛ پایهء دل؛ خانهء دل؛ آئینهء دل؛ کاشانهء دل ؛ شوریده دل؛ میلاد دل ؛شفای دل ؛وفای دل ؛ رنج دل ؛ گیتی دل ؛ دیدهء دل؛ همدم دل ؛ مرغ دل؛ دم دل؛ زندان دل ؛ شعله دل ؛ گرداب دل ؛ مرداب دل ؛ ساحل دل ؛ پای دل؛ شمع دل اندوه دل ؛ ماتم دل ؛ موج دل ؛حادثهء دل ؛ جرعهء دل؛ خواب دل؛ خوردهء دل؛ مردهءدل؛ پند دل؛ افسوس دل ؛ افسون دل؛ چرخ دل؛ دست دل ؛ رحمت دل؛ آفاق دل؛ دل غزلخوان ؛ دل فلک؛ دل یار؛ دل نشان؛ دل نشسته؛ دل گسسته ؛ دل رسته ؛ دل بسته؛ دل خسته؛ دل رخشان؛ دل پویا؛ دل گویا؛ دل یاران؛ دل باران ؛ دل گناهکار؛ دل بیگناه؛ دل با تو ؛ دل بی تو؛ دل اسیر؛ دل مراد ؛ دل مرید ؛ دل جمع؛ دل جادو؛ دل جاوید ؛ دل دلجو ؛ دل عریان ؛ دل مژگان ؛ دل خونریز؛ هزار دل؛ سوار دل ؛ ملال دل ؛ توشهء دل؛ کمان دل؛ گوهر دل؛ زورق دل؛ کشتی دل؛ دشمن دل؛ کینهء دل ؛ میدان دل؛ مجلس دل؛ حکایت دل....... و دلی سرگردان . فریاد دل فریاد برآورد دل که دگر طاقت من نیست گفتم زچه می هراسی ای دل که جز این راه دگر نیست گفتا چه کنم قسمت صبرم به سر آمد گفتم که بساز؛آشنائی به بیابان گذرش نیست (جاوید) |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه نوزدهم دی 1384ساعت 17:34 توسط ناخدا اتابک |
|
|
عاقبت
من از این شهر رخت بر بندم سرانجام روم در این شهر پر ریا کوله باری بی ریا بندم و آرام روم از دست غریب و آشنا با دل پرخون روم لب زشکوه میبندم چون عرصهء تقدریر جولانگه من نیست روم (جاوید) |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هفتم دی 1384ساعت 20:37 توسط ناخدا اتابک |
|
یاران من اینسان غمین مسرائید ***** زپوچ جهان هیچ اگر دوست دارم تورا ای کهن بوم وبر دوست دارم تورا ای کهن پیر جاوید برنا تو را ای گرانمایه دیرین ایران تو ای شور بوم غمین پر از خون دل و مهربان چهر تو ای دخت شرمگین امید تورا دوست دارم اگر دوست دارم
|
|
+ نوشته شده در
شنبه سوم دی 1384ساعت 18:33 توسط ناخدا اتابک |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
وی در سال 1360 روایت خورشید از فرار عرب در سرزمین بختیار از ممالک پارس به زندان زمین شد.آنان که دیدند ،گویند قدی متوسط و وزنی در خور داشت.
حکایت کرده اند که شبی بر سر کوچه نشسته بود، تنی چند از بچه محل ها ،وی را دیده بودند که در تنهایی و تاریکی غوطه ور است و به وی پیوستند، سخنی افتاد و هرکس نظری ابراز داشت گفتار وی به جمع خوش آمد و زآن پس از مریدان وی گشتند. عجب آن است که هنوز توفیق سفر دریایی را نیافته است. |
|
RSS
|