![]() |
![]() |
|
| خویش را گم کرده ام در سنگلاخ زندگی....هرچه می گردم نمیدانم کجا افتاده ام |
نشناخته بادهء عشق ، نگارم بدل باخته ریخت زآن می ناب به دل باخته ریخت همت ساقی ما بنگر،تا به سحر خوش می عشق بکام دل بگداخته ریخت مست دیدار رخش گشتم و جام زدستم افتاد باده در جام غم ساغرانداخته ریخت نقش ما دید به میخانهءعشقش سرمست می زمینای محبت بدل باخته ریخت پردهء مهردرید و دل عاشق بگداخت پشت پا زد به جفا بادهء پرداخته ریخت نیست وصفی مگر از نغمهء سازش زیرا شور عشقی بدل و سینهء غم تاخته ریخت ابر چشمان من خسته روان بارانی است سیل توفان شد و بر حاصل خود ساخته ریخت هنرش بود به شمشیر جفا آن یاغی خون عشقی زسر و پیکر افراخته ریخت
یار با (ساحلی) سوخته جان در جنگ است خون وی را به دم تیغ گران آخته ریخت (ضیاءساحلی) |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سی و یکم خرداد 1385ساعت 12:10 توسط ناخدا اتابک |
|
|
سوخته شمعیم در خیال پروانه ای آتش زدیم خود را سوختیم زما مانده است ویرانه ای رسوا شدیم آنچنان که گفته اند: شمع سوزاند پروانه ای پیش گرفته ایم حال راه میخانه ای در سینه دل دیوانه را سوزاندیم و ندیدی سوز ما آب شدیم دود شدیم ای پروانه ندیدی شعله ما هر دم به دم کوچک شدیم در چشم تار زندگی سپیده گردید گور ما این بود حاصل سوختن ما (جاوید) |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیستم خرداد 1385ساعت 14:22 توسط ناخدا اتابک |
|
|
سرخی خون فلق
حرفی به لب در خاطرم خاطره ایست خاک گرفته اما به خون نشسته در خاطرم می ماند که آن روز آنچه نباید کردی فریاد من نعرهء پلنگ زخمی است (جاوید) |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه یازدهم خرداد 1385ساعت 9:30 توسط ناخدا اتابک |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
وی در سال 1360 روایت خورشید از فرار عرب در سرزمین بختیار از ممالک پارس به زندان زمین شد.آنان که دیدند ،گویند قدی متوسط و وزنی در خور داشت.
حکایت کرده اند که شبی بر سر کوچه نشسته بود، تنی چند از بچه محل ها ،وی را دیده بودند که در تنهایی و تاریکی غوطه ور است و به وی پیوستند، سخنی افتاد و هرکس نظری ابراز داشت گفتار وی به جمع خوش آمد و زآن پس از مریدان وی گشتند. عجب آن است که هنوز توفیق سفر دریایی را نیافته است. |
|
RSS
|