![]() |
![]() |
|
| خویش را گم کرده ام در سنگلاخ زندگی....هرچه می گردم نمیدانم کجا افتاده ام |
|
درتاريكي بي آغاز و پايان
دري در روشني انتظارم روييد خودم رادر پس در تنها نهادم و به درون نهادم اتاقي بي روزن تهي نگاهم را پر كرد سايه اي در من فرود آمد و همه شباهتم را در ناشناسي خود گم كرد پس من كجا بودم ؟ شايد زندگي ام در جاي گمشده اي نوسانداشت و من انعكاسي بودم كه بي خودانه همه خلوت ها را به هم مي زد و در پايان همه روياها درسايه بهتي فرو مي رفت من در پس در تنها مانده بودم هميشه خودم را در پس يك در تنها ديده ام گويي وجودم در پاي اين در جا مانده بود در گنگي آن ريشه داشت آيا زندگي ام صدايي بي پاسخ نبود ؟ در اتاق بي روزن انعكاسي سرگردان بود و من درتاريكي خوابم برده بود در ته خوابم خودم را پيدا كردم و اين هوشياري خلوت خوابم را آلود آيا اين هوشياري خطاي تازه من بود ؟ در تاريكي بي آغاز و پايان فكري در پس در تنها مانده بود پس من كجا بودم ؟ حس كردم جايي به بيداري مي رسم همه وجودم رادر روشني اين بيداري تماشا كردم آيامن سايه گمشده خطايي نبودم ؟ دراتاق بي روزن انعكاسي نوسان داشت پس من كجا بودم ؟ درتاريكي بي آغاز و پايان بهتي در پس در تنها مانده بود (سهراب سپهری) |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه پانزدهم شهریور 1385ساعت 2:32 توسط ناخدا اتابک |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
وی در سال 1360 روایت خورشید از فرار عرب در سرزمین بختیار از ممالک پارس به زندان زمین شد.آنان که دیدند ،گویند قدی متوسط و وزنی در خور داشت.
حکایت کرده اند که شبی بر سر کوچه نشسته بود، تنی چند از بچه محل ها ،وی را دیده بودند که در تنهایی و تاریکی غوطه ور است و به وی پیوستند، سخنی افتاد و هرکس نظری ابراز داشت گفتار وی به جمع خوش آمد و زآن پس از مریدان وی گشتند. عجب آن است که هنوز توفیق سفر دریایی را نیافته است. |
|
RSS
|