![]() |
![]() |
|
| خویش را گم کرده ام در سنگلاخ زندگی....هرچه می گردم نمیدانم کجا افتاده ام |
|
مزرع سبز فلک دیدم و داس مه نو
یادم ازکشته خویش آمد و هنگام درو گفتم ای بخت بخفتیدی و خورشید دمید گفت با این همه از سابقه نومید مشو گر روی پاک و مجرد چو مسیحا به فلک از چراغ تو به خورشید رسد صد پرتو تکیه بر اختر شب دزد مکن کاین عیار تاج کاووس ببرد و کمر کیخسرو گوشوار زر و لعل ار چه گران دارد گوش دور خوبی گذران است نصیحت بشنو چشم بد دور ز خال تو که در عرصه حسن بیدقی راند که برد از مه و خورشید گرو آسمان گو مفروش این عظمت کاندر عشق خرمن مه به جوی خوشه پروین به دو جو آتش زهد و ریا خرمن دین خواهد سوخت حافظ این خرقه پشمینه بینداز و برو
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سی ام مهر 1385ساعت 22:29 توسط ناخدا اتابک |
|
ما درس سحر در ره میخانه نهادیم محصول دعا در ره جانانه نهادیم در خرمن صد زاهد عاقل زند آتش این داغ که ما بر دل دیوانه نهادیم چون میروداین کشتی سرگشته که آخر جان در سر آن گوهر یک دانه نهادیم در دل ندهم ره پس از این مهر بتان را مهر لب او بر در این خانه نهادیم |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سیزدهم مهر 1385ساعت 2:19 توسط ناخدا اتابک |
|
|
جمالت آفتاب هر نظر باد زخوبی روی خوبت خوبتر باد همای زلف شاهین شهپرت را دل شاهان عالم را زیر پر باد دلی کاو عاشق رویت نگردد همیشه غرق در خون جگرباد کسی کاو بستهءزلفت نباشد چو زلفت درهم و زیر و زبر باد بتاچون غمزه ات ناوک گشاید دل مجروح من پیشش سپر باد چو لعل شکرینت بوسه بخشد مذاق جان من زئپرشکر باد مراازتست هر دم تازه عشقی ترا هر ساعتی حسنی دگر باد بجان مشتاق روی تست حافظ ترا بر جان مشتاقان نظر باد (حافظ) خر گیری روبهی میدوید از غم جان روبه دیگرش بدید چنان گفت:خیر است باز گوی خبر گفت:خرگیر میکند سلطان گفت:تو گه خر نه ای چه میترسی؟ گفت:دانم ولیک مدعیان میندانند و فهم نمیکنند خر و روباهشان بود یکسان زآن همی ترسم ای برادر من که چو خر برنهندمانپالان (انوری)
فی ذم الغراب صبحدم آواز میخواند سرکهسار ،سار همنوازش مینوازد در نوا کفتار ،تار روی ساحل با چه شوقی میزند خر چنگ،چنگ قورباغه می کشید با لحن نا هنجار ،جار ماهیآزاد،رند وماهی شیلات ،لات گشته از کمبود مرغ ماهی خوار،خوار زلف سنجاقک سیاه و کاکل زنبور، بور هفت خط زهر آگین مثل استعمار ،مار دشت و صحرا گشته از گلهای رنگارنگ، رنگ دامن آکنده زگل با شادی بسیار ، یار ابر نیسان بر که بر دشت و دمن بارید...!! از تاسف ناله زد بلبل سرگلزار، زار ای که ساز تو شده در مایه مشکوک، کوک ای که صادر میکنی همواره از منقار ،قار ای کلاغ ایمخبر مرغان، خبر چین سیا ای شده پرونده ات بر دوش استکبار ،بار نوک ببند و باز کن رعنا تر از خرگوش ، گوش گوش کن پند مرا خیره مشو دیوار،وار نام تو مرغ است ونام بلبل و سیمرغ، مرغ لیک با نامت ندارد شاعر بیکار، کار نوک ببند و پندی از سیمای عالم گیر، گیر ترک کن خوانندگی را، بگذر از این قارقار ای که هستی بیشتر از طوطی و طاووس لوس چشم از این رویا بشوی دست از این پندار ، دار خواه از فرزانگاه و خواه از اوباش ، باش در هجایت برنیاید هیچ از انکار، کار هجو تو پایان ندارد شعر شور انگیز نیز لیک از هجو تو دارد صاحب اشعار عار بخت یارت شد در این قافیه کمبود بود ورنه می شد حال تو در کوچه بازار زار (اسماعیل امینی) جستاخیز ملی ز بس پر گشته اینجا چیز ملی بود هر گونه رستاخیز ملی توجه کن که شلوارت نماند گرو بر روی رخت آویز ملی کلاهت را نچسبی گر دو دستی ربایند از تو با یک خیز ملی زبیکاری بشین در پای دیوار بزن چرت غرور آمیز ملی بگو قانون ولی بپا که یکهو نری آن تو به دستاویز ملی حریف آب تو را هم پولکی کرد به نام چشمه وکاریز ملی اگر دیدی که جیبت گشته خالی تشکر کن از این واریز ملی مکن حیرت اگر بینی در این باغ شلنگ وجفت وجستاخیز ملی که بلعد رند ملی در بزنگاه خیار ملی از جالیز ملی مکن از رشوهء ملی تغافل چو بنشینی به پشت میز ملی ز من بشنو حذر کن تا توانی زچشم حیز یعنی چیز ملی (غلامعلی لقایی)
Don't Give Up I know you're going ...to make it It may take time and hard work You may become frustrated and at time you'll feel like giving up Sometimes you may even wonder if it's really worth it But I have confidence in you and I know you'll make it .if you try (Amanda Pierce) |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سوم مهر 1385ساعت 0:13 توسط ناخدا اتابک |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
وی در سال 1360 روایت خورشید از فرار عرب در سرزمین بختیار از ممالک پارس به زندان زمین شد.آنان که دیدند ،گویند قدی متوسط و وزنی در خور داشت.
حکایت کرده اند که شبی بر سر کوچه نشسته بود، تنی چند از بچه محل ها ،وی را دیده بودند که در تنهایی و تاریکی غوطه ور است و به وی پیوستند، سخنی افتاد و هرکس نظری ابراز داشت گفتار وی به جمع خوش آمد و زآن پس از مریدان وی گشتند. عجب آن است که هنوز توفیق سفر دریایی را نیافته است. |
|
RSS
|