![]() |
![]() |
|
| خویش را گم کرده ام در سنگلاخ زندگی....هرچه می گردم نمیدانم کجا افتاده ام |
|
من جوانی کم حوصله به مکتب و استادی از جنس صبر شلوغی از من و من فکر پایان درس پدر بزرگم استاد میگفت:دمی ایوبی باش.. گفتم استاد راه دور است حکایت ها بگفت از دور دَور من عجولی را پیشه داشتم او میدانست اتنهای راه مرا بدنبال راهی بودم نـــَه دور نیاموختم درس آنروز و اینک دانم راه نـــزدیکتر صبر و من نبودم صبور |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و دوم آبان 1385ساعت 15:56 توسط ناخدا اتابک |
|
|
گذشت در برابر چشمان من
از پایه ی پاهایش چون تنه ی درخت شعله ها قصد فروزانی و خاک، سعی بر پوشاندن آن آتش داشت چند قدمی برگشت روبه من در وصف چینهای صورتش مانده ام از سنگینی آن نگاه نمناک دانستم سینه اش یکسره تاول و دفتری هست در آن از خاطرات عریان هر قدم نوشته به خط سنگی خون ناگاه صدایم کرد:ننّه خورشید را چه شده...؟ من اما این بار در ماندم... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هفتم آبان 1385ساعت 9:48 توسط ناخدا اتابک |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
وی در سال 1360 روایت خورشید از فرار عرب در سرزمین بختیار از ممالک پارس به زندان زمین شد.آنان که دیدند ،گویند قدی متوسط و وزنی در خور داشت.
حکایت کرده اند که شبی بر سر کوچه نشسته بود، تنی چند از بچه محل ها ،وی را دیده بودند که در تنهایی و تاریکی غوطه ور است و به وی پیوستند، سخنی افتاد و هرکس نظری ابراز داشت گفتار وی به جمع خوش آمد و زآن پس از مریدان وی گشتند. عجب آن است که هنوز توفیق سفر دریایی را نیافته است. |
|
RSS
|