![]() |
![]() |
|
| خویش را گم کرده ام در سنگلاخ زندگی....هرچه می گردم نمیدانم کجا افتاده ام |
بــــتــــی دارم که گرد گل زســنبل ســایـه بـان دارد بـــهــار عــارضش خطــی به خــون ارغـــوان دارد زچشمـش جـان نشایـد بـرد که از هر سـو که مـیبینم کمین از گوشه ای کرده است و تیری در کمان دارد خدایا داد من سبتــان از او ای شــــأن ایــن مــجلــس که می با دیگران خورده است و بامن سرگران دارد چـــو افتـــاده است در این ره دگر سلطان معنــی را در ایـــــــن درگاه مـیـبـیـنـم که سـرور آسـتـان دارد چــــو عاشـق میـشدم گفتـم که بردم گوهر مـقصـود ندانستم که این دریا چه موجـی خـــون فشــان دارد
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و نهم دی 1385ساعت 2:30 توسط ناخدا اتابک |
|
سَر نیاره وَ گَپُم دل ایگُمش کم بُکن هوای کُهسا ر یه دَمون تی مو بِگه لیز تا بشینیم سایه ی ِ کُنار زِرِ هسار نشون یَک ندیم تاله ی ِ خار ایقدر سرُم دنگ مَدِرار بیو زپای ِ یَک بکشیم خار اما هیچ وُم نیگره گوش هیچی سی مو نیزنه جوش موچِطو وا دل بسازُم و بُوازُم هر دَمونی یه مقوم زنه به کرنا (ناخدا اتابک) |
|
+ نوشته شده در
شنبه دوم دی 1385ساعت 12:45 توسط ناخدا اتابک |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
وی در سال 1360 روایت خورشید از فرار عرب در سرزمین بختیار از ممالک پارس به زندان زمین شد.آنان که دیدند ،گویند قدی متوسط و وزنی در خور داشت.
حکایت کرده اند که شبی بر سر کوچه نشسته بود، تنی چند از بچه محل ها ،وی را دیده بودند که در تنهایی و تاریکی غوطه ور است و به وی پیوستند، سخنی افتاد و هرکس نظری ابراز داشت گفتار وی به جمع خوش آمد و زآن پس از مریدان وی گشتند. عجب آن است که هنوز توفیق سفر دریایی را نیافته است. |
|
RSS
|