![]() |
![]() |
|
| خویش را گم کرده ام در سنگلاخ زندگی....هرچه می گردم نمیدانم کجا افتاده ام |
|
سلام به همه ی دوستان سال نو رو به همه تبریگ میگم امیدوارم سالی سرشار از خوبی لبریز از محبت و بر از برکت رو پیش رو داشته باشید و عید نوروز به همه شما عزیزان خوش بگذره
درود به آزاده مردان ایــــــــــــران درود به پاکان و نیکان و ایـــــــمان درود برآن حــــــــــــــق شناسان راه یقین که مـــــــردانه کوشند از جان درود به خــــــــــــورشید تابنده در آسمان که تـــــــــابیده بر خاک ایران درود بر آن مــــــــــــــاهتاب سپهر حیات که روشن کند شــــــــام یاران درود بــه حلاج آن مرد حــــــــــق بیدریغ که فــــــــریـــــاد زد به کیهان درود بــــــر آن ناخدای زجان شسته دست کــــــــه بیمی نبودش رطوفان درود به فـــــــردوسی آن شاعر پاک رأی نبودش به جـــــــــز راه نیکان درود ثنایش سزد گویـــــــم از جان به وی کــــه بسیار برده است حرمان درود بـــــــــــه آزاده مردان نیکو سرشت کـــــــه با جـــان ببستند پیمان درود بـــر آن نـــــــو جوانان ایران زمین کــــه در بند خصمند و زندان درود بدان راد مــــــــرد شهیدی که گشت به خون غرقه در خاک پنهان درود پیامـــــی زمن سوی هر مرد و زن کـــــه دارد به دل مهر یزدان درود هر آنکس سپــــــــــــاره ره مردمی بتابد چو خـــــــــورشید تابان درود به ایرانیان (ساحلی) گــو به صدق که هستید در راه قــــــرآن درود نغمه ها آمد بــــــــــهار و موسم سرو سمن رسید از کـــوی دوست بوی گل و یاسمن رسید مرغــــــــان به باغ مست و نسیم بهار هم ازبــوسـتـان دوســــت به آن انجمن رسید شبنم نشست بر رخ گل با هزار نــــــــــاز سنبـــل به تهنیت به بر نــــســـترن رسـیـد من مست روی یار شدم در بــــــهار عشق بــــار دگر چون نکهت بستان به من رسید بلبل به شوق بــــار برآورد نغمه هــــــــــا باری قفس شکست و به دشت و دمن رسید سر تــــــا به پــــای سبز شد جلوه ها گزید آزاده ســـــــــرو را چه نکو پیرهن رسـیـد از بــوی عــــــــــید گشت معطر مشام جان کــز راه دور دلــــــبر سـیمیـن بـدن رسـیـد شــــاعر به لطـف طبع زدل نغمه ها سرود در گلش امـــــــید چو مشـــک و ختن رسید ساقــــی بریز باده ی تـــــــــوحید عشق یار کــــان شـاهـد منور و نـــیکو سـخـن رسـیـد در نـــــــو بـــــهار عشق زدل (ساحلی) بگو زآن روکه پای دوست به صحن انجمن رسید (ضاء ساحلی)
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و پنجم اسفند 1385ساعت 8:46 توسط ناخدا اتابک |
|
|
مـــرا این دل در بند زلفـــی است رهایش دگر دیــوانــه کاری است یـــــکی دل دهد دیگری دل میبرد مجال دل سپردن یک نگاهی است
مگر این دل بــود از سنگ و آهن رهش هردم به سازی می گداختن یگانه عالمــــی هست و یه مهتاب محکوم وهر شب سوی گـــریختن
محال این است:شب به روزی نــگردد رهگذار درگلستان بلبلی شاکــی نگردد یکی پروانه می پرسید شب زشمعــــی مگرسهم من و تو سوختن و آتش نگردد |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه چهاردهم اسفند 1385ساعت 2:15 توسط ناخدا اتابک |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
وی در سال 1360 روایت خورشید از فرار عرب در سرزمین بختیار از ممالک پارس به زندان زمین شد.آنان که دیدند ،گویند قدی متوسط و وزنی در خور داشت.
حکایت کرده اند که شبی بر سر کوچه نشسته بود، تنی چند از بچه محل ها ،وی را دیده بودند که در تنهایی و تاریکی غوطه ور است و به وی پیوستند، سخنی افتاد و هرکس نظری ابراز داشت گفتار وی به جمع خوش آمد و زآن پس از مریدان وی گشتند. عجب آن است که هنوز توفیق سفر دریایی را نیافته است. |
|
RSS
|