![]() |
![]() |
|
| خویش را گم کرده ام در سنگلاخ زندگی....هرچه می گردم نمیدانم کجا افتاده ام |
|
هان ای زمانهء فروپاشی ما از دکانهای سیاست و تقلب بازیگران سیر شدیم ای زمانهء شکست چرا شعر باید نعلین فاتحان را ببوسد؟ ای زمانه کشتار چرا شعر باید در برابر قاتلان سکوت کند؟ ای زمانهء وصف نا شدنی چرا واژه ها، گامهای حاکمان را می لیسند؟ ای روزگار تبعید گاه ها و پراکندگی ها ای زمانه ای که در آن واژه ها سودی ندارند ای زمانهء زشت در میهنم ابداع گران از کجا می آیند؟ و برکدام صلیب اشک ها زاده می شوند جایی از زمین را به نام وطن به من ببخش که در آن تبعید گاه و زندان نباشد شمشیر تا گلو رسیده و همچنان شاعرانی داریم که می نویسند سل به استخوان رسیده همچنان شاعرانی داریم که دروغ می گویند و بر کاغذ چیزهای می نویسند که به آن عمل نمی کنند سروران شعر در اینجا چه می کند؟ میان ریاحین بوستان و ریاحین چهره ها شاعر چه می خواهد، در عصر خیانت و انکارها؟ آیا فکر می کنی به راستی روزگارمان را می سراییم یا روزگار عاد و ثمود را؟ هان ای زمانه بی رنگ و بی طعم و بی بو شمشیر از رویا هایش کنار گرفت فاتحان کناره گرفتند شمشیر تا گلو رسیده و همچنان شاعرانی داریم که می نویسند سل به استخوان رسیده همچنان شاعرانی داریم که دروغ می گویند و بر کاغذ چیزهای می نویسند که به آن عمل نمی کنند
(سعاد الصباح از مجموعه براده های یک زن) |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1386ساعت 14:23 توسط ناخدا اتابک |
|
|
حیف از...
حیف که ... حیف اگر... حیف باید... حیف شاید ... حیف بود... حیف نشد که... حیف شد حیف |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دهم اردیبهشت 1386ساعت 11:54 توسط ناخدا اتابک |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
وی در سال 1360 روایت خورشید از فرار عرب در سرزمین بختیار از ممالک پارس به زندان زمین شد.آنان که دیدند ،گویند قدی متوسط و وزنی در خور داشت.
حکایت کرده اند که شبی بر سر کوچه نشسته بود، تنی چند از بچه محل ها ،وی را دیده بودند که در تنهایی و تاریکی غوطه ور است و به وی پیوستند، سخنی افتاد و هرکس نظری ابراز داشت گفتار وی به جمع خوش آمد و زآن پس از مریدان وی گشتند. عجب آن است که هنوز توفیق سفر دریایی را نیافته است. |
|
RSS
|