![]() |
![]() |
|
| خویش را گم کرده ام در سنگلاخ زندگی....هرچه می گردم نمیدانم کجا افتاده ام |
|
یاد دارم در ایام پیشین من و دوستی چون دو مغز بادام در پوستی صحبت داشتیم نا گاه اتفاق سفر افتاد پس از مدتی که باز آمد عتاب آغاز کرد گفتمش در ایم مدت چرا قاصدی نفرستادی گفت دریغ آمدم که دیدهء قاصد بجمال تو روشن گردد و من محروم باشم
یا دیرینه مرا گو به زبان تو مده که مرا توبه به شمشیر نخواهد بودن رشکم آید نه که کس سیر نظر در تو کند باز گویم نه که کس سیر نخواهد بودن ((گلستان سعدی)) |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه پانزدهم خرداد 1386ساعت 3:22 توسط ناخدا اتابک |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
وی در سال 1360 روایت خورشید از فرار عرب در سرزمین بختیار از ممالک پارس به زندان زمین شد.آنان که دیدند ،گویند قدی متوسط و وزنی در خور داشت.
حکایت کرده اند که شبی بر سر کوچه نشسته بود، تنی چند از بچه محل ها ،وی را دیده بودند که در تنهایی و تاریکی غوطه ور است و به وی پیوستند، سخنی افتاد و هرکس نظری ابراز داشت گفتار وی به جمع خوش آمد و زآن پس از مریدان وی گشتند. عجب آن است که هنوز توفیق سفر دریایی را نیافته است. |
|
RSS
|