![]() |
![]() |
|
| خویش را گم کرده ام در سنگلاخ زندگی....هرچه می گردم نمیدانم کجا افتاده ام |
|
گل مریم زمونه هردَم زَنِه سازِ غم مُو هم دَ کم کم وَ صداش دادُم لَم سی دِلِ تَنگُم زِ دست مردم بِرَم دیر اُوبوم که چی هیچ اُوبوم نَ ووُ بوُم پیدا وآ دلِ رسوا زَنُم به صحرا بِرَم دیر اُوبوم که چی هیچ اُوبوم
من آن مرغم که گفت با گل مریم رقیبم از چه گوید با تـو هـــــردم یار،مست نگاهتم ،مــــــیآزارانـم مداماً از دیه خون دل فشانــــــــم (از دفتر خودم) |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و ششم تیر 1386ساعت 14:38 توسط ناخدا اتابک |
|
|
فغان ناخدا ز رنج بـیـنـوایـان بـر دل اکـنـون دردهــــــــا دارم بلی دردی است بی درمان کز آن جان در بلا دارم اگر اشـــک غم اندوزی چکد از چشم مسکیـــنــی روانـــــــم را زنــد آتــش چــو رنــج بـیـنــوا دارم مـــزن لاف فـسـردن از غـم مـحـروم در مـن بـیـن کـه پر خون چشم سوزان خاطر از این ماجرادارم تــو ای بیگانه از غم ها فغان جان من بشنـــــــــو کـــه فــریـادی ز دســت مــردم دیـر آشــنــــا دارم زدســـــت غیر کی نالم که از خویش است درد من نگر ایـــــــــن رنج جانکاهم از ایشان تا کجا دارم به شهر طـــوس تنهایم چه میخواهی که در غربت رفـیـقـی هـمــــســخن مـهـر آشـنـائـی با صفا دارم به راه مردمی باشد به دوش خستـــــــــه ام از غم گران باری اگر برگی در این کهنه ســـــــــرا دارم شکسته زورقم در موج خیز هستــــــــــی و از دل در این دریای طوفانی فغان چون ناخـــــــــدا دارم سرشک از دیده میریزم نبینم با وفا یـــــــــــــاری چه باک ای(ساحلی)زین غم که باجان دردهادارم دیوان خسته ای در راه(ضیاء ساحلی) |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه ششم تیر 1386ساعت 15:24 توسط ناخدا اتابک |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
وی در سال 1360 روایت خورشید از فرار عرب در سرزمین بختیار از ممالک پارس به زندان زمین شد.آنان که دیدند ،گویند قدی متوسط و وزنی در خور داشت.
حکایت کرده اند که شبی بر سر کوچه نشسته بود، تنی چند از بچه محل ها ،وی را دیده بودند که در تنهایی و تاریکی غوطه ور است و به وی پیوستند، سخنی افتاد و هرکس نظری ابراز داشت گفتار وی به جمع خوش آمد و زآن پس از مریدان وی گشتند. عجب آن است که هنوز توفیق سفر دریایی را نیافته است. |
|
RSS
|