![]() |
![]() |
|
| خویش را گم کرده ام در سنگلاخ زندگی....هرچه می گردم نمیدانم کجا افتاده ام |
|
چه کرده ام چه كرده ام كه جانانه خود جدا شــده ام؟ چه گفته ام كه گرفتار اين بلا شــــده ام؟ بــمن نگفته كسي تا كنون گناهم چيــست كز آن گناه سزاوار اين جزا شـــــــده ام مگر خداي من است او،كه تا از اودورم زخود بر آمده غرق (خدا-خدا) شــــده ام خوشا بحال دل من كه پبش دلبر مـــــاند خبر ندارد از اين غم كه مبتلا شـــــده ام صبا به محضر جانان سلام من برســـان بگو كه از تو جدا سخت بينوا شــــده ام زآب ديده زمين را نموده ام دريـــــــــــا درون كشتي غم بي تو ناخدا شــــــده ام به آه و غصه وافسوس و اشك و بيداري ميان همســــــــــفران بي تو آشنا شده ام برايد، ار ز دهانم سخــن ، فقط اين است: چه كرده ام كه ز جانان خود جدا شـده ام؟ (از دیوان اقبال لاهوتی) |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه ششم شهریور 1386ساعت 13:43 توسط ناخدا اتابک |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
وی در سال 1360 روایت خورشید از فرار عرب در سرزمین بختیار از ممالک پارس به زندان زمین شد.آنان که دیدند ،گویند قدی متوسط و وزنی در خور داشت.
حکایت کرده اند که شبی بر سر کوچه نشسته بود، تنی چند از بچه محل ها ،وی را دیده بودند که در تنهایی و تاریکی غوطه ور است و به وی پیوستند، سخنی افتاد و هرکس نظری ابراز داشت گفتار وی به جمع خوش آمد و زآن پس از مریدان وی گشتند. عجب آن است که هنوز توفیق سفر دریایی را نیافته است. |
|
RSS
|