تبليغاتX
جنون محض
خویش را گم کرده ام در سنگلاخ زندگی....هرچه می گردم نمیدانم کجا افتاده ام

آمد برون

کاشتی در باغ، بادمجان،خیار آمد برون

تخم زردآلو فرو کردی،انار آمد برون

پرده را برداشتی تا دلبری آید به در

نره غولی با قد همچون چنار آمد برون

چشم بندی بود یکسر، کار این صندوقها

عقربک افکندی در آنها، سوسمار آمد برون

رأیها تاکرده و بی عیب در صندوق رفت

از دل صندوق مشتی لکه دار آمد برون

بیضه زیر زاغ بنهادی، کلاغ آمد به در

شیشه را پرکردی ازمی ،زهر مار آمد برود

یـــــک طویله پر نمودی از الاغ قبرسی

وز در اصطبل یک صف مستشار آمد برون

در قفس انداختی یک عده گنجشک ظریف

چون قفس را باز کردی لاشخور آمد برون

خورد مهر معتبر در پای برگ تعرفه

در عوض یک عنصر بی اعتبار آمد برون

 

                                                                    (ابوتراب جلی)

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم مهر 1386ساعت 12:54  توسط ناخدا اتابک | 

درباره ی سرکوب شور وشوق

 

اگر دائما خود را از بیان و ابراز شور و هیجان خود را منع کنیم به این بهانه که کاری ((مبتذل))  و مخصوص افراد زُمخت و بی نزاکت و دهاتی است، وبنابراین اگر بخواهیم نه خودِ هیجانات، بلکه زبان و ظاهر آنها را سرکوب کنیم در نهایت به همان چیزی دست می یابیم که نمیخواهیم ، یعنی خود هیجانات و شور و شوقها را سرکوب کرده و یا لااقل آنها را تضعیف و تبدیل می کنیم . به عنوان نمونه ی آموزنده می توان به تجربه ای اشاره کرد که در دربار لوئی چهادهم و همه ی وابستگانش اتفاق افتاد . در دوران بعدی (معروف به عصر رَکوکو) که سرکوب بیان و شور و هیجان، عادت حاکم بود به از بین رفتن خود شور و هیجان انجامید.

شور و هیجان جای خود را به خوشرویی، سبک سری و شوخی داد. دورانی بود که توان ابراز مخالفت و بی نزاکتی از بین رفته بود تا جایی که به عوض اهانت و دشنام تنها از جملات  گله آمیز و مجاب کننده استفاده میشد. شاید از این نظر روزگار ما نقطه ی مقابل آن دوران باشد. همه جا در زندگی، در تئاتر و در نوشته ها شاهد لذت مردم از هر ترکش ناهنجار و پی آمد مبتذل شور و هیجان هستیم و نه هرگز خود آن! با این همه بالاخره بدان دست خواهیم یافت و نواده های ما واجد یک وحشیگری اصیل و نه فقط وحشیگری ظاهری و بی نزاکتی رفتاری برخوردار خواهند گردید.

حکمت شادان(نوشته فردرش نیچه)

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم مهر 1386ساعت 20:33  توسط ناخدا اتابک | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
وی در سال 1360 روایت خورشید از فرار عرب در سرزمین بختیار از ممالک پارس به زندان زمین شد.آنان که دیدند ،گویند قدی متوسط و وزنی در خور داشت.
حکایت کرده اند که شبی بر سر کوچه نشسته بود، تنی چند از بچه محل ها ،وی را دیده بودند که در تنهایی و تاریکی غوطه ور است و به وی پیوستند، سخنی افتاد و هرکس نظری ابراز داشت گفتار وی به جمع خوش آمد و زآن پس از مریدان وی گشتند. عجب آن است که هنوز توفیق سفر دریایی را نیافته است.


نوشته های پیشین
مهر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
اسفند 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
آبان 1384
مهر 1384
شهریور 1384
مرداد 1384
تیر 1384
اردیبهشت 1384
فروردین 1384
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM