![]() |
![]() |
|
| خویش را گم کرده ام در سنگلاخ زندگی....هرچه می گردم نمیدانم کجا افتاده ام |
|
در مهتابی دنیا می خواهم شعری بنویسم : خونی که از گلوی زمین بیرون می زند وپرده ها و حنجره ر خیس می کند. خونی سرشار رنگین کمان و گندم دانایی که می درخشد و از لبان ترکیده ی عشق ریگ تیره آهی برمی دارد. (ریگ زمین را بردار ! هوش جهان را بر هم خواهد زد.) می خواهم شعری بنویسم : آسمانی با ستارگان صورتی لبخند پرده های گشوده زهره ی رقصانی در شور. می خواهم شعری بنویسم ، تا برفابه ی رنجی که از سینه ی مردم پایین می ریزد تاریکی ها و علفها را با خود ببرد ببرد و بـــه آهی پنهان شود. می خواهم شعری بنویسم که دل مرمان را بردارد و در مهتابی دنیا چون پیراهن خونین کودکی تکان بدهد. (شمس لنگرودی) |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و نهم آذر 1386ساعت 2:33 توسط ناخدا اتابک |
|
|
در پرده ی قضا روز ازل که تقدیر بر لوح کبریا بـــــــــــود چون بر بلا رقم زد قرعه به نام ما بــــــــود روزیکه دست قدریت میــــساخت آدم از گل دل در میان ذرات جوینده ی بقا بــــــــــــود غیر از خدا چه داند قسمت چه بوده کـس را چون سرنوشت عالم در پرده ی قضــــا بود بس گفت از حقیقت این عاشق یــــــــــگانه دیوانه خواندش زانکه کوعاشقی بــــجا بود پروانه ی دل ما با رنج هــــــــــــجر جـانان چون شعم جان گدازان با درد آشـــــــنا بود گر اهرمن نمیساخت دامـــــــــی به راه آدم کی در جهان جفا بود یا کس پی خطا بــــود هرگز نه بسته ام دل در این سرای فانــــی کاین ملک عاریت را بــنیـاد بر فنــا بــــود با سیل اشک خونین میسوخت(ساحلی)خوش شب تا سحر به خلوت ذکرش خدا خـــدا بود
ضیاء ساحلی(دیوان خسته یی در راه) |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه یازدهم آذر 1386ساعت 18:52 توسط ناخدا اتابک |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
وی در سال 1360 روایت خورشید از فرار عرب در سرزمین بختیار از ممالک پارس به زندان زمین شد.آنان که دیدند ،گویند قدی متوسط و وزنی در خور داشت.
حکایت کرده اند که شبی بر سر کوچه نشسته بود، تنی چند از بچه محل ها ،وی را دیده بودند که در تنهایی و تاریکی غوطه ور است و به وی پیوستند، سخنی افتاد و هرکس نظری ابراز داشت گفتار وی به جمع خوش آمد و زآن پس از مریدان وی گشتند. عجب آن است که هنوز توفیق سفر دریایی را نیافته است. |
|
RSS
|