![]() |
![]() |
|
| خویش را گم کرده ام در سنگلاخ زندگی....هرچه می گردم نمیدانم کجا افتاده ام |
|
آنانکه شــــــمع آرزو در بزم عشق افروختند
از تلخـــــــی جان کندنم از عاشقی ها سوختند دی مفــــــــــــــــتیان شهررا تعلیم کردم مسئله و امـروز اهــــــــل میکده رندی ز من آموختند چون رشته ی ایمان من بگسسته دیدن اهل کفر یک رشته از زنار خود بر خرقه ی من دوختند یـا رب چـه فرخ طالعـند آنانــکه در بازار عشق دردی خــــــــــــریدند و غم دنیای دون بفروختند درگوش اهل مدرسه یا رب بهائی شب چه گفت؟ کــــــامروز آن بیچارگان اوراق خود را سوختند شعری که در بالا اومده شعریست از شیخ بهائی ،که چند روزیه فکر من رو به خودش مشغول کرده، این شعر رو در زمره ی شعر های عاشقانه آورده اند، اما این بیت آخرش خیلی فکر منو به خودش مشغول کرده. خیلی سعی کردم که حدس بزنم که شیخ در گوش شاگردانش چی گفته اما راه به جایی نبردم جز موارد زیر: یکی اینکه داستانی عارف بزرگ معاصر اقای علی عابد نهاوندی در کتاب پندهای حکیمانه آورده که خیلی سال پیش خوندم که در زیر براتون بطور خلاصه مینویسم: در این داستان اومده که :حکیمی در منزل (یا در کلاس درس دقیق خاطرم نیست)نشسته بود که فرزانه ای وارد شد و بر روی کاغذ حرق"چ" را نوشت و حکیم در جواب آن حرف "ج" را نوشت و آن فرزانه دیوانه وار از خانه خارج شد از حکیم دلیل را پرسیدند گفت: او بر کاغذ نوشت :در علم خدا جاهلم چه کنم(چ) و من در جواب نوشتم جنون آر(ج) که او دیوانه وار خارج شد. و دیگری اینکه خیام رباعی ای داه که میگه: هرگز دلم از عشــــــــــق محروم نشد کم ماند زاسرار که مـــــــــــعلوم نشد هفتاد و دوسال فکر کردم شب و روز معلوم شد که هیچ معـــــــــــــلوم نشد و همچنین شعری که اگر اشتباه نکنم از مولوی ست که یک بیتش شبیه به دوبیتی خیام ِ: چو این تبدیل ها آمد نه هامون ماند و نه دریـــــــــــــــــــا چه دانم من دگر چون شد که چون غرق است در بی چون چه دانم های بسیار است لیکن من نمـــــــــــــــــــــــــیدانم که خوردم از دهان بندی در آن دریا کفی افــــــیون البته فاصله ی زیادی بین این دو شعر وجود داره از لحاظ فلسفی اما برداشت من اینطور بوده. خلاصه اینکه برای یافتن جواب به سراغ نیچه و حافظ رفتم اما یه مقداری سرگردونی داشت ،حالا چرا سراغ این دوبزرگوار رفتن دلیلش اینه که: حافظ بطور مستقیم میفرماید که: دوش دیدم ملائک در میخانه زدند گل آدم بسرشتند و به پیمانه زدند حافظ خدا و ملائک رو دیده در هنگامی که خدا داشت آدم ابوالبشر رو درست می کرد اما نیچه شاهد مرد خدا بود: زرتشت از کوه پائین آمد ... وندا داد که خدا مرده است (کتاب چنین گفت رزتشت) خوب این یکی هم که شاهد مرگ خدا بود اونطور که در ادامه کتاب نوشته و از طرفی هم شریر تر می آموزد برای اینکه بتونه به سمت ابر انسان گامی برداره. بعضی ها شاهد بودند(بر بودن و مردن) بعضی قبول در وجود و بعضی هم عالم و دانشمند وگواهی دادند که نتیجه ی کار جهان هیچ است. شما دوستان عزیز اگه متوجه شدید یا حدس میزنید که شیخ در گوش اهل مدرسه چه گفت لطفا مارا محروم نکنید . تو اگر رسیده ای ما را خبر کن چرا اونجا که توئی من نرسیـــدم
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هفدهم شهریور 1387ساعت 22:40 توسط ناخدا اتابک |
|
|
اگر تعصبی هستی به ادامه ی مطلب نرو...؟
ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387ساعت 22:16 توسط ناخدا اتابک |
|
|
این پست را در مورد خدایان و اسطوره های مصر باستان ادامه میدهیم.
مطلبی که در ادامه خواهید خواند بر گرفته از کتاب اسطوره های مصری نوشته ی جرج هارت و ترجمه آقای عباس مخبر (19-16 ص) انتخاب کرده ام. در پست های بعدی راجع به بعضی از اسطوره های دیگر باستان مطالبی را در این وبلاگ می توانید بخوانید. لطفا برداشت های خودتون رو در قسمت نظرات برای ما بنویسید.ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه چهارم شهریور 1387ساعت 0:7 توسط ناخدا اتابک |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
وی در سال 1360 روایت خورشید از فرار عرب در سرزمین بختیار از ممالک پارس به زندان زمین شد.آنان که دیدند ،گویند قدی متوسط و وزنی در خور داشت.
حکایت کرده اند که شبی بر سر کوچه نشسته بود، تنی چند از بچه محل ها ،وی را دیده بودند که در تنهایی و تاریکی غوطه ور است و به وی پیوستند، سخنی افتاد و هرکس نظری ابراز داشت گفتار وی به جمع خوش آمد و زآن پس از مریدان وی گشتند. عجب آن است که هنوز توفیق سفر دریایی را نیافته است. |
|
RSS
|