![]() |
![]() |
|
| خویش را گم کرده ام در سنگلاخ زندگی....هرچه می گردم نمیدانم کجا افتاده ام |
|
می خورده ومست بودم از بــــاده ی پار
راست قامتُ شیدا دل و چشمش خمار یار یاد من کرد، این عجــــــــب یاد از یار معما بود میخانه ، که یار آمد یا معـــمار (آخرین نوشته ی نامیزون من) |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و دوم آذر 1387ساعت 20:18 توسط ناخدا اتابک |
|
|
((مرد شوروپ پک، اوبرو_توتو، خانه ات را برچین و یک قایق بساز اموالت را رها کن وبه جستجوی موجودات زنده درآی اموالت را رها کن و مردگان را نجات ده ! تخم همه چیزها را در قایق بگذار.)) به این ترتیب ،قایق بزرگی با محاسبات دقیق ساخته وبه آب افکنده شد. اوت-نه پیش تیمبرای گیلگمش روایت میکند که چگونه: آن را با هر چیزکه بود پر کردم))آن را با طلام بر کردم آن را بانقره پر کردم آن را با تخم همه ی چیز های زنده، همه ی آنها پر کردم رمه های دشت باز را جانوران وحشی دشت باز را انواع افزار مندان رابر قایق سوار کردم طوفان هولناک فرارسید و: باد می وزید وطوفان و تندباد زمین را در خود گرفته بود وقتی هفتمین روز رسید، توفان و تند باد و حمله ی بی امان که زائویی تقلا کرده بود فرو نشست دریا آرامش خود را باز یافت،باد ایم هول لو آرام شد،توفان عقب کشید من به هوا نگریستم،سکوت غالب شده بود چون همه ی انسان ها به خواب باز گشته بودند دشت سیلانی مانند پشت بام صاف شده بود دریچه را گشودم ونور بر چهره ام تابید من به زانو در آمدم ،نشستم و گریستم)) ((افسانه گیلگمش و طوفان از کتاب اسطوره های بین النهرینی نوشته ی:هنریتامک کال، ترجمه ی: عباس مخبر)) پ.ن: به گمانم این همان نوح پیامبر است که در اسلام از آن یاد شد |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه پنجم آذر 1387ساعت 9:49 توسط ناخدا اتابک |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
وی در سال 1360 روایت خورشید از فرار عرب در سرزمین بختیار از ممالک پارس به زندان زمین شد.آنان که دیدند ،گویند قدی متوسط و وزنی در خور داشت.
حکایت کرده اند که شبی بر سر کوچه نشسته بود، تنی چند از بچه محل ها ،وی را دیده بودند که در تنهایی و تاریکی غوطه ور است و به وی پیوستند، سخنی افتاد و هرکس نظری ابراز داشت گفتار وی به جمع خوش آمد و زآن پس از مریدان وی گشتند. عجب آن است که هنوز توفیق سفر دریایی را نیافته است. |
|
RSS
|