![]() |
![]() |
|
| خویش را گم کرده ام در سنگلاخ زندگی....هرچه می گردم نمیدانم کجا افتاده ام |
|
چوپان و بهرام گور روزي بهرام گور در شكارگاهي به قصد قضاي حاجت از اسب به زير آمد و لگام اسب را به دست چوپاني داد،چوپان چون قطعات طلاي عنان اسب را ديد،در وقتي كه پادشاه را غافل ميپنداشت ،كارد برداشت و بعضي از آنها را بريد، شاه ديد،ولي محض اينكه چوپان شرمگين نشود مجددا سربزير افكند،چون در يافت چوپان بقدر نياز برگرفته است و وقتي پيش آمد چنانكه گويي گرد و غبار در چشم او رفته باشد چشم خود را ميماليد بر اسب نشست و چوپان را بدرود گفت. جام نوشين روان و نيز از اغماض انوشيروان حكايت كردند، كه روزي در جشن نوروز يا مهرگان،خواني عظيم گسترده بود، يكي از ميهمانان جامي زرين برداشت، خسرو بديد ولي روي برگردانيد. شرابدار نيز متوجه فقدان جام شد و فرياد برداشت كه كسي از تالار بيرون نشود تا همه را جستجو كنيم، اما خسرو فرمود مانع نشويد: ((آنكه جام را برد پس نخواهد داد و آنكه ديده است باز نخواهد گفت)) منبع(ایران در زمان ساسانیان نوشته ی پروفسور آرتور کریستنس) پ.ن : آقای نیچه بنظر شما بدترین کار چیه ؟..شرمسار کردن دیگران |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه ششم بهمن 1387ساعت 18:5 توسط ناخدا اتابک |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
وی در سال 1360 روایت خورشید از فرار عرب در سرزمین بختیار از ممالک پارس به زندان زمین شد.آنان که دیدند ،گویند قدی متوسط و وزنی در خور داشت.
حکایت کرده اند که شبی بر سر کوچه نشسته بود، تنی چند از بچه محل ها ،وی را دیده بودند که در تنهایی و تاریکی غوطه ور است و به وی پیوستند، سخنی افتاد و هرکس نظری ابراز داشت گفتار وی به جمع خوش آمد و زآن پس از مریدان وی گشتند. عجب آن است که هنوز توفیق سفر دریایی را نیافته است. |
|
RSS
|