تبليغاتX
جنون محض
خویش را گم کرده ام در سنگلاخ زندگی....هرچه می گردم نمیدانم کجا افتاده ام

- چرا داری بد و بیراه میگی؟ دم عیدی خوبیت نداره !!

- بزارم به حال خودم، دیگه دارم ....

- خوب بگو چه مرگته که اینطوری ناسزا میگی ؟

- قسم خورده با چشم اشک آلود که شش ماهه میوه از گلوی خودشو زن و بچه اش پایین نرفته، یه غذای درست و حسابی نخورده، همین آدمی که صحب تاشب این خیابونو داره...

 این از احوالات خودم این هم از وضعیت اطرافم،تنها کاری که ازم بر میاد همینه، بدوبیراه گفتنه، که کوتاهی هم نمیکنم.

- خوب پسرم مگه قدیم میگفتن قحط سالی اومده، فکر میکنی هیچی نبود،نه ،بود اما مث الان درمآمد خیلی کم جنسا هم گرون بوده ،تو از نبودن چی میدونی، قبلا حتی چیزی نبود که به پاهامون بکنیم،با پای برهنه صبح تا شب دنبال دوتیکه چوب میگشتیم تا شب روشن بکنیم ،چهارده نفر بودیم، دوتا نون جو غذای یکروزمون بود، سرچشمه واسه آب چه دعواهای که نشد، غیر از این یه سال کم بارونی از اون همه زمین که کاشتیم دوبغل جو برداشت کردیم، همون روز هم خان منطقه اومد به ده گذاشتیمشون جلوی اسبا، اسباشون که سیر نشد بزور از یه خونه برنجا رو برداشتن و بخورد اسبا دادن تا اسب خان سیر بشه، شما نه کار کردین نه سختی دیدین نه ظلم و ستم کشیدین...

- بی بی جون تو که جنگ جهانی بچش دیدی دیگه چرا...؟

- اگه صبر کنی به مطلب میرسی(به هدف میرسی)

- خودتو ببین،چند سالته ؟60،70،80، اون یکی خواهرت 110 رو رد کرده ،بکدوم مطلب رسیدی...؟ غیر از سختی چی دیدی؟ حتما منظورت از مطلب رسیدن مرگ تا انتظار تموم بشه...

- حالا ول کن این حرفا رو،بزار چند روز بچه ها میان لا اقل خوش باشن ،چیزای که گفتم خریدی ؟

- آره، گذاشتم روی میز

- هفت سینتو هم چیدی ؟

- من خودم هفت سینم :

1. سرخی خونم

2. سنگینی دلم

3. سختی کلامم

4. سیاهی چشمانم

5. سردی دنیایم

6. سنگ سر راهم

7. هفتمیش هم سپیدی کاغذی که نماد اسطوره است

- این حرفا ول کن برو جنگ نامه(شاهنامه) رو باز کن ببین در وصف :عید و بهار چه داردهمی داستان/که بر گویداز گفته باستان...!!!

- می خوای از بر بخونم:

بهار آمد، شد جهان چون بهشت

بخاک سیه بر فلک لاله کشت

همه بوم ها پر زنخجیر گشت

بجوی آبها چون می و شیر گشت

 

میخوای یه شعر دیگه از یکی دیگه از حضرات ادبی برات بخونم...؟

 

کرده گلو پر زباد قمری سنجام پوش

مشک فرو ریخته کبک بسوراخ گوش

در دهن لاله باد ریخته و بیخته

ریخته مشک سیاه، بیخته دُر سمین

 

-آفرین امیدوار شدم، هنوز یکم عقلت سر جاشه...!!!!

 

**سال نو بر همگان مبارک**

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1387ساعت 9:29  توسط ناخدا اتابک | 
-  این چه قیافه ایه؟  باز که رفتی تو خودت؟ لابد باز داری به هستی فکر میکنی؟
-  خوب چه ایرادی داره،  تو می گی چیکار کنم ها...؟!
-  ببین پسرم، اول دنیا نبود، هیچی نبود،تنها همون هیچی بود، اون هیچی  رو میگن خدا بود ، بعد همه چیز از هیچی درست شد
-  نمی تونم درک کنم  که از هیچی چطوری همه چیز موجود شد، مثل رفتن  خط راست  تا بینهایت  تصورش برام محاله فعلا ،نمیتونم درک بکنم.
-  به اندازه هنوز نمیدونی  !
-  میدونی مادر بزرگ دارم به سازمانهای خیلی گسترده ی والا فکر میکنم
- مثلا چی پسرم
-  مثلا سازمانی رو که آفریده گار رئیسشِ یا سازمانی که پروردگار مسولشِ یا اداره ای که کردگار مدیرشِ، نگو که اینها همه، یکی و اون یکی همون هیچی بود

- خوب اینکه گفتن نداره
- نه بی بی جون من میدونم اینا همه رو اون هیچی درست کرده و زیر نظرش کار میکنن ،
-  حالا که اینطوری گفتی پسرم  به سازمانهای دیگه هم فکر کن
-  مثلا
-  مثل سازمانی که سازگار رئیسشِ  یا اینکه  تو  پادگان بغلیش ناسازگاری فرماندهی میکنه...
-  این دوتا رو چطوری ازهم تشخیص بدم صدای سازشون با هم  چه فرقی میکنه  ؟
-  فقط  ادعات میشه ، توی تشخیص مشکل داری،ساز جشن شادی باجشن مرگ  چه فرقی میکنه  ؟
-  هیچی بی بی،فقط موقعیت فرق میکنه،رنگ لباس تاحدودی فرق میکنه و مردم هم از روی آگاهی  خودشونو  ناراحت نشون میدن،من برای ساز مرگ هم میتونم نوعی رقص ابدا کنم،اما  میدونی که خیلی کم طاقتم
-  با این ریخت آشفته کجامیری؟
-میخوام برم به کوه
-مگه دیونه شدی
-ببینم بی بی جون،مگه دیوونه ها شاخ و دم دارن،شاخ و دم نمیخواد دیوونگی،
میخوام برم شاید راهی برای سازگاری پیدا بکنم
.

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم اسفند 1387ساعت 9:48  توسط ناخدا اتابک | 
- داری چیکار میکنی ؟
- خونه تکونی می کنم.
- یعنی چی ؟که چی بشه ؟
- یه سنته ، تا غبار رو از همه چیز در همه جای خونه جارو کنم.
تا همه جا تمیز باشه،تا که سال جدید رو با شادی شروع کنیم.
- خوب بعدش..؟
- سال نو داره میاد، چرا اینطوری شدی ؟! کجا داری میری؟
- منم میرم خونه تکونی بکنم، شاید خیلی چیزا رو نو کردم...
- پس قبلیا...؟
- بعضی چیزا انباری،بعضی هم آشغالی
- خوب برو، مواظب خودت باش دیونه

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم اسفند 1387ساعت 15:34  توسط ناخدا اتابک | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
وی در سال 1360 روایت خورشید از فرار عرب در سرزمین بختیار از ممالک پارس به زندان زمین شد.آنان که دیدند ،گویند قدی متوسط و وزنی در خور داشت.
حکایت کرده اند که شبی بر سر کوچه نشسته بود، تنی چند از بچه محل ها ،وی را دیده بودند که در تنهایی و تاریکی غوطه ور است و به وی پیوستند، سخنی افتاد و هرکس نظری ابراز داشت گفتار وی به جمع خوش آمد و زآن پس از مریدان وی گشتند. عجب آن است که هنوز توفیق سفر دریایی را نیافته است.


نوشته های پیشین
مهر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
اسفند 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
آبان 1384
مهر 1384
شهریور 1384
مرداد 1384
تیر 1384
اردیبهشت 1384
فروردین 1384
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM