![]() |
![]() |
|
| خویش را گم کرده ام در سنگلاخ زندگی....هرچه می گردم نمیدانم کجا افتاده ام |
|
آواز نیم شب الاغی از پیچ و خم های گوشم فرو رفت و برای لحظاتی مرا به شعف برد،تاریکی همچنان تحدیدم میکرد،بدنبال واژه ای میگشتم تا با آن مرحمی بسازم و استخوانهای شکسته ی فکری که از بام ذهنم افتاده است بگذارم، و زیر پا بگذارم ده را برای یافتن الاغی خوش آوازکه لحظه ی خودکشی اش نزدیک است، فراموش کردم زمان بدست گرفتن خنجری را در آن دم که شروع به قتل بیرحمانه ی لحظه لحظه ی بودنم کردم، آری من فراموش کردم... نسبت دست من و خنجر به صدفی نفرین شده در زیر هزار پتک شکسته ی آهنگران است که با هر ضربه آرزوی قایق سواری داشت در پهنه ی جلبک زده ی روحم که به این واژه ختم خواهد شد: سرانجام. (دفتر کهنه ی یادداشت های من) |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1388ساعت 10:15 توسط ناخدا اتابک |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
وی در سال 1360 روایت خورشید از فرار عرب در سرزمین بختیار از ممالک پارس به زندان زمین شد.آنان که دیدند ،گویند قدی متوسط و وزنی در خور داشت.
حکایت کرده اند که شبی بر سر کوچه نشسته بود، تنی چند از بچه محل ها ،وی را دیده بودند که در تنهایی و تاریکی غوطه ور است و به وی پیوستند، سخنی افتاد و هرکس نظری ابراز داشت گفتار وی به جمع خوش آمد و زآن پس از مریدان وی گشتند. عجب آن است که هنوز توفیق سفر دریایی را نیافته است. |
|
RSS
|