![]() |
![]() |
|
| خویش را گم کرده ام در سنگلاخ زندگی....هرچه می گردم نمیدانم کجا افتاده ام |
|
-امتحان کنم؟ امتحان کردن ساده است، امتحان گرفتن ساده است، امتحان دادن ساده است ،اما، اما نتیجه چی ؟تو میدونی چقدر نتیجه خطرناکه؟!؟... آشنا سراغ نداری تا نتیجه رو دور بزنم ؟!!شاید توی امتحان دایمی یه نتیجه وحشتناک خوب گرفتم. - دوستی - دوستی چی ها بگو ، چی؟ دوستی یا اینکه برای یکی از طریفین یا هردو سود داره!!چند به میلیارد دوستیشون حقیقیه؟ دوستی و دل بهانه است، که به شنیدنش هم نمی ارزه. - بچه جون دست از سر این کتابا بردار چقدر اینا رو بخونی - بی بی جون من از این نوشته ها چیز چندانی سردر نمیآرم اما ازشون خوشم میآد، میدونی چرا؟ چون این کتابا" من" نداره،" تو" نداره، "او" هم نداره. دیگه حس خوندن هیچ نوشته ای رو جز اینها ندارم، اعصابم خورد میشه از بس که تو این نوشته ها" او" آمد ،"او" خیلی کارا کرد و بعد" او" رفت یا اینکه کلمه" من" و" تو" رو جایگزین "او" کن . اما من و تو چی بی بی؟! - بقول مرحوم اینگاری باز فلسفه ات باد کرده!؟! |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سیزدهم خرداد 1388ساعت 18:43 توسط ناخدا اتابک |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
وی در سال 1360 روایت خورشید از فرار عرب در سرزمین بختیار از ممالک پارس به زندان زمین شد.آنان که دیدند ،گویند قدی متوسط و وزنی در خور داشت.
حکایت کرده اند که شبی بر سر کوچه نشسته بود، تنی چند از بچه محل ها ،وی را دیده بودند که در تنهایی و تاریکی غوطه ور است و به وی پیوستند، سخنی افتاد و هرکس نظری ابراز داشت گفتار وی به جمع خوش آمد و زآن پس از مریدان وی گشتند. عجب آن است که هنوز توفیق سفر دریایی را نیافته است. |
|
RSS
|