تبليغاتX
جنون محض - پریشونی
خویش را گم کرده ام در سنگلاخ زندگی....هرچه می گردم نمیدانم کجا افتاده ام

- باز چی شده ؟چرا پریشونی؟ مگه کشتی هات غرق شده؟

- خودم دارم غرق میشم گور بابای کشتی، کشتی رو میخوام چکار

- چیزی گم کردی؟ خوب لااقل به من بگو!!

- اره ، دارم دنبال نازنین میگردم

- نازنین کیه بچه...؟چکارش داری؟

- دنبال نازنین میگردم تا بهش بگم که روزگار غریبیست، تا بهش بگم من شعله دردلم پنهان کردم برای اینکه به پستوی خانه ببرم تا پستوی خانه هم نورانی بشه،چرا که دهانم را بوئیدند، که بوی اندیشیدنی خطرناک میداد که در لابه لای ذرات نکوتین مخفی شده بود...

- از بامداد تا حالا بوئیدن دهان برای آن است که بوی اعتراض میآید...

- بی بی جون آنک قصابان بودند و اینک کارشناسانند با قلم و کاغذی خون آلود در اداره ها مستقر...

کجاست نازنین تا به او بگویم روزگار غریبیست، این روزگار بسیار غریب است نازنین وگرنه من کدام هنگام میزیستم...؟!؟

- هیس یکمی آروم تر

- باید چکار کنم ؟ من که ساکت بودم تو بدنبال فریاد گم شده ام میگشتی؟ من در سکوت و تاریکی مدت طولانی ایست، بسیار بسیار طولانی که رهسپارجاده ی تنهایی با کوله پشتی که افکارم در آن هست و کلنگی دوسر در دستم و از لنگیدنم پیداست راهی که پیمودم.

- کلنگ رو میخوای چکار؟

- تا به سنگ بزنم صدای کبک بده

این همه در قلم سهراب فریاد نوشتم آب را گل نکنید، با بامداد به مداوای چشمان اسفندیار و پاشنه ی آشیل رفتم، این همه در تاریکی افتادم تا جای بیاویزم غبای ژنده ی خود را، سلامم را نگفتند هیچ پاسخ،خانه ام آتش گرفت از آتشی بی دود،دار ها همه سر خم کرده بودند و بدون اینکه در فکر گلها و ماهیهای فروغ باشند، نگاه کن بکجا رسیده است در کهکشان بی کران که خشک آمد کشتگاه من در در سایه چرکین و سیاه من، کس ندانست تا سحرگاهان که بود من شود نابود، باور کن بی بی، باور کن نام نیکویی نماند از آدمی در درموزه های خارجی رفت سرای زرنگار ، با چه امیدی برگردم به کودکی، کی تا حالا برگشته به کودکی...؟!؟

- چه خبرته یسره شدی؟

- دست از سرم بردار

- نمیشه من باید بدونم چه مرگته که هروقت میبینمت انگار همه ی دردهای عالم رو یکجا میبینم، این کتاب چیه دستت؟

- هر چه با من میبینی همه سرگردونیه، این نامه های سرگردونه،این کتاب سرگردونه، این دل سرگردونه،این فکر سرگردونه، این پاها سرگردونه کامل میشه من سرگردون خود خودم.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم خرداد 1388ساعت 13:56  توسط ناخدا اتابک | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
وی در سال 1360 روایت خورشید از فرار عرب در سرزمین بختیار از ممالک پارس به زندان زمین شد.آنان که دیدند ،گویند قدی متوسط و وزنی در خور داشت.
حکایت کرده اند که شبی بر سر کوچه نشسته بود، تنی چند از بچه محل ها ،وی را دیده بودند که در تنهایی و تاریکی غوطه ور است و به وی پیوستند، سخنی افتاد و هرکس نظری ابراز داشت گفتار وی به جمع خوش آمد و زآن پس از مریدان وی گشتند. عجب آن است که هنوز توفیق سفر دریایی را نیافته است.


نوشته های پیشین
مهر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
اسفند 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
آبان 1384
مهر 1384
شهریور 1384
مرداد 1384
تیر 1384
اردیبهشت 1384
فروردین 1384
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM